آخرین خبرها

گزارش شهرآرا از حضور زائران پیاده دهه آخر صفر در جاده‌های منتهی به مشهد الرضا ؛ خورشید سر زد از سحرت ایها الغریب

حمیده وحیدی-آمار و ارقام دقیق حضور زائران پیاده را طی سال‌ها یا بهتر بگویم قرن‌ها نمی‌دانم، ولی همین‌که کلمه«مشهدی» پسوند نام افراد بوده است را می‌توان تحلیل کرد. شاید اگر دوربین و عکس اختراع شده بود حالا اطلاعات بیشتری درباره آن دوره داشتیم آن زمان که چهارچرخ خودرو‌ها نمی‌چرخید و افراد برای زیارت بارگاه ملکوتی حضرت رضا«ع»ماه‌ها در سفر بودند.اما چند سالی است که اواخر ماه صفر نزدیک روز شهادت امام رئوف«ع» حال و هوای مشهد جور دیگری می‌شود.گویی دعای دروازه‌های قدیمی شهر یک جا برآورده شده‌است و دوباره آدم‌ها با پای پیاده در حالی که ذکر علی بن موسی الرضا بر لب دارند وارد خیابان‌های کش‌دار می‌شوند.همین بهانه‌ای است که یک روز صبح زود قبل از آن که شلوغی خودرو‌ها آدم‌ها را گم کنند راهم را به سمت جاده نیشابور بکشم.می‌دانم که یکی از ایستگاه‌های شبانه‌روزی که در آن هر کدام از زائران قصه‌های متعددی دارند، در این مسیر قرار دارد.
۶کیلومتر از ملک آباد می‌گذرم و در سمت راست بزرگ‌راه موکب امام حسن مجتبی «ع» را می‌بینم.صدای مدح «یا علی بن موسی الرضا من غلام تو هستم» زودتر از نمای ایستگاه زائر به گوش می‌رسد.زمین خاکی را با خودرو دور می‌زنم و می‌ایستم. دو جایگاه ویژه چای صلواتی نگاهم را به خودش می‌گیرد.دورتا دور زمینی به وسعت ٢ هزار متر پرچم‌های سیاه و سرخ برافراشته شده است.یک عده با لباس سبز ایستاده اند و هر سؤالی را پاسخ می‌دهند.گویی نظاره‌گر گوشه‌ای از صحن و سرای حضرت رضا«ع» هستم. هر کدام از خادمان در حال راهنمایی یکی از زائران است.کسی به استقبالم نمی‌آید زیرا اینجا همگی صاحب خانه‌اند.صبح دومین ماه پاییز است.سرمای شب قبل هنوز در خاک خفته است و آفتاب یکی در میان سنگ ریزه‌ها را گرم می‌کند.جمعیتی از زن و مرد خودشان را در لباس‌های گرم پیچیده‌اند.ایستگاه صلواتی چای و نباتش لنگ نمی‌ماند. د‌ر کاسه‌ای بزرگ خاگینه درست می‌کنند. کنار آن سیب زمینی سرخ شده داغ داغ روی میز چیده شده است.با صدای بلند می‌گویم:«چه ساعتی صبحانه را حاضر کردید؟» دو نفر کنار هم ایستاده اند. سرهایشان با شال سبز رنگی پوشیده شده است.آن قدر شبیه هم هستند که بی آنکه بپرسم می‌فهمم برادرند.یکی تخم مرغ می‌شکند و دیگری در روغن می‌ریزد.یکی شان جواب می‌دهد:بعد از نماز صبح...

کودک یک سال و نیمه و دو سال پیاده روی
مجال ایستادن در کنار ایستگاه چای و صبحانه را دختر بچه‌ای از چشمانم زود می‌گیرد.کلاهش را روی گوش کشیده است و چشمان عسلی اش این طرف و آن طرف می‌گردد.تعجب می‌کنم. به زور از مانتوی مادر گرفته و ایستاده است.به سمتش می‌روم .دستان سردش را می‌گیرم و می‌گویم:سرد است سرما نخورد.مادر که ٣٠ سالگی در چشمانش می‌دود تندی از توی کیف دستکش‌های صورتی بچه را بر می‌دارد و به دستش می‌دهد.می پرسم: نامش چیست؟ می‌گوید: مائده یک سال و نیمه است و این دومین مرتبه ای است که پای پیاده به مشهد آمدیم .۶روز است که از بردسکن حرکت کرده ایم.مادر مائده با یک پاسخ تمام سؤال هایم را جواب داد و به جایش کلی تعجب توی ذهنم گذاشت.با یک حساب سرانگشتی فکر می‌کنم مائده سال گذشته همین ایام ۶ ماهه بوده است.سردی هوای سال ٩۵ را یک‌بار توی ذهنم در ۶ روز ضرب می‌کنم و می‌پرسم:واقعا سال گذشته سرما نخورد!می خندد و می‌گوید:اگر حالش بد بود که امسال دوباره همراه خودم نمی‌آوردمش.در همین وقت کودکی که فکر نمی‌کنم سن اش به مدرسه رفتن قد دهد نزدیکم می‌ایستد.زن دست او را هم می‌گیرد و می‌گوید:نازنین زهرا هم سال دومی است که همراه‌مان می‌آید.این‌بار نمی‌توانم حرفم را قورت دهم به همین دلیل می‌گویم:خب چرا با ماشین نمی‌روید.شاید بچه ها...نمی گذارد حرفم تمام شود، می‌گوید:بچه هایم نذرکرده امام رضا«ع» هستند.یک هفته پیاده روی که جایی را نمی‌گیرد.میزبان خودش قوت تن را هم می‌دهد.راهشان را می‌کشند، پشت سرشان می‌ایستم و برای مائده دست تکان می‌دهم.بر شانه روی لباس مادر نوشته شده است:یا ابوالفضل العباس ادرکنی

بعضی سؤال‌ها بی جواب می‌ماند
همین خانواده کافی است که دلم بخواهد زودتر از هر چیزی با مسئول موکب امام حسن مجتبی«ع» صحبت کنم.از خادمان سبز پوش جایگاه مدیریت را می‌پرسم تمام پاسخ‌ها به یک نفر ختم می‌شود،«مصطفی غفورزاده».سرم را که بر می‌گردانم کانتینری سفید می‌بینم که جلوی آن چند کفش خاکی مردانه جفت شده‌است.در می‌زنم.مردی میان‌سال با موهای جوگندمی درآلومینیومی را باز می‌کند.از ضبط صوتی که در دست دارم می‌فهمد که خبرنگار هستم.می گویم:می‌خواهم چند جمله‌ای در مورداین ایستگاه صحبت کنیم. کفش‌های خاکی را نمی‌پوشد بلکه دمپایی‌های سفیدی را از داخل بیرون می‌گذارد و می‌گوید:با خادمان حرف زده ای؟جواب می‌دهم،می خواهم اول با خودتان صحبت کنم.می خندد و بی‌آنکه بخواهد با کلامش من را به دنبال خودش می‌کشاند ، همگی ما اینجا خادمیم با هر کسی می‌توانی حرف بزن.نه برای اینکه توی روزنامه بنویسی بلکه دوست داریم سال دیگر هم خودت جزو همین خادمان باشی. سپس مغازه خالی را با انگشت اشاره نشان می‌دهد و می‌گوید:اینجا چند سال پیش تعمیرگاه ماشین بود.یکی از خیران که حالا خود جزو هیئت امنای این موکب است تصمیم گرفت به صورت خودجوش به زائران پیاده کمک کند.سؤال بی جواب ذهنم را از آقای غفورزاده می‌پرسم:مگر چند سال است که زائر پیاده داریم.اصلا خودتان از چه سالی با این جمعیت همراه بودید؟به سمت تعمیرگاه می‌رویم صدایش را می‌شنوم، از قرن‌ها پیش وقتی که امام رضا«ع»شهید شدند این پیاده روی بوده است .کسی خبر ندارد اما همگی‌مان از اجدادمان شنیده‌ایم .آن‌ها هم از پدر و مادرهایشان شنیده‌اند.هر سال همین جا ما شاهد کاروان‌های پیاده‌ای هستیم که چند دهه از عمرشان می‌گذرد.از یزد و اردبیل همین امسال مهمان داشته‌ایم .روزها را می‌شمارم و می‌گویم:یعنی این افراد شاید یک ماه در راه باشند؟جواب می‌دهد: چه فرقی می‌کند.این آدم‌ها روزها را نمی‌شمارند.دلم طاقت نمی‌آورد و می‌پرسم، هرگز ازآن‌ها نپرسیدید چرا با ماشین نمی‌آیند می‌گوید:برخی سؤال‌ها را هیچ وقت نباید بپرسی.برای جوابش به این فکر کن چرا با وجود این همه متخصص،پزشک و روان‌شناس باز هم مردم در خانه امام رضا«ع» را می‌زنند.

نانوایی‌های خودمان را یک هفته تعطیل کردیم
داخل فضای بازموکب نانوایی، آشپزخانه، حسینیه،سرویس بهداشتی ،حمام،درمانگاه و انباری وجود دارد.حضور یک زن از پشت شیشه نانوایی باعث می‌شود داخل شوم.خودم را که معرفی می‌کنم به جای سلام با صلوات بلند پاسخم را می‌دهند.کمی که می‌ایستم می‌بینم اینجا ذکر صلوات بیشتر از هر جمله‌ای به گوش می‌رسد انگار هر نانی بوی ذکر محمد«ص» دارد. هشت نفر توی نانوایی کار می‌کنند.رو به شاطر که کلاهش را نیم بند روی سرش گذاشته است می‌گویم:عطر نان‌تان تمام فضا را پر کرده، جواب می‌دهد،کار تهرانی‌هاست.این شاطر جوانی که روبه‌رویتان ایستاده از تهران آمده‌است.به مرد جوانی که دست در خمیر دارد نگاه می‌کنم می‌پرسم،چند روز است از تهران آمده‌اید پاسخ می‌دهد،دو روز است.الان هم دلم برای بچه ۶ ماهه‌ام تنگ شده‌است ، اما عشق امام رضا«ع» به این سمت کشاندم.با تردید می‌گویم، همگی خادم افتخاری هستید؟مرد بلند قامتی که روی سینه‌اش نوشته است محمد جواد ابراهیم آبادی جواب می‌دهد:ما همگی مان نانوایی داریم.یک هفته کار خودمان راتعطیل کردیم تا اینجا نوکری امام رضا(ع) را کنیم.می‌پرسم: رزق نانوایی روزانه است آیا مشکل اقتصادی برایتان به وجود نمی‌آید:جواب می‌دهد، تمام مشکلاتمان را با همین یک هفته رفع می‌کنیم.مگر امام رضا(ع) می‌گذارد آدم دردمند باشد.به سمت زن که چهره گندم گونه دارد و خمیر را گرد می‌کند می‌روم لبخندش روی صورتم است که می‌گویم، شما هم نانوایی دارید؟ جواب می‌دهد: از نیشابور آمدم سال پیش خودم زائر پیاده بودم همان پارسال نذر کردم امام رضا بطلبندتا بتوانم خدمتی کنم.دوباره صلوات می‌فرستند.می‌پرسم،آیا حاجت هم گرفته اید؟می‌گوید:این خاک آدم را بند می‌کند.حاجت روایی تنها گوشه مادی از این دنیاست.ان شاءا... امام رضا«ع» آخرتمان را در دست بگیرد.صدای ذکر صلوات توی فضاست که بیرون می‌آیم.

دلم حرم امام رضا«ع» می‌خواهد
یک باره جمعیت زیادی را می‌بینم که از اتوبوس‌ها پیاده می‌شوند قدم هایم را تند می‌کنم.ترکی حرف می‌زنند. حرف هایشان را نمی‌فهمم.رو به جوان بلند قامتی که مواظب کودکان است می‌گویم،از کجا آمدید؟ فارسی جواب می‌دهد:مراغه. می‌گویم چند نفرید؟ به جمعیت اشاره می‌کند و با دست چهارتا انگشتش را بالا می‌آورد.شک می‌کنم و آهسته می‌گویم ۴٠٠ نفر ؟ می‌خندد، چهار هزار نفر هستیم.تعجب می‌کنم اتوبوس‌ها پشت سرهم ردیف ایستاده‌اند حتما عده دیگری هم به آن‌ها اضافه می‌شوند.یکی از زنانی که مسئول هدایت بانوان است و در همان حال حرف‌های ما را گوش می‌دهد می‌گوید: تا اینجا با اتوبوس آمدیم از همین ایستگاه به سمت حرم امام رضا(ع) پیاده‌روی می‌کنیم.مردی کنارمان می‌آید. یک دست ندارد اما با چوب پر سبز رنگی مشغول نظم دادن به صف هاست .با صدای بلند می‌گوید،یا امام رضا نمی‌دانم چه حکمتی بود که قدم هایمان را از موکب امام حسن مجتبی(ع) برداشتیم ان شاءا... کریم اهل بیت دل همگی مان را شاد کند.از مرد می‌پرسم،این تعداد آدم چطور جمع شدند؟ جواب می‌دهد،شغلم لوازم خانگی است.١٢ مرتبه تا به حال به زیارت آمده ام.امسال هیئت محله مان به صورت خودجوش این تصمیم را گرفت.اولش از ١٠٠ نفر شروع کردیم یک‌باره به این جمعیت رسیدیم.به چهره‌هاشان نگاه می‌کنم خستگی دیده نمی‌شود.انگارنه‌انگار صدها کیلومتر راه با اتوبوس طی کرده‌اند.پسر نوجوانی با صدای بلند می‌گوید:نماز ظهر را که خواندیم زودتر حرکت کنیم.دلم حرم امام رضا«ع» می‌خواهد. در آشپزخانه خورشت‌ها را روی برنج می‌ریزند.به ٣٠ نفری که پشت سرهم ظرف‌های سفید را پرمی‌کنند خداقوت می‌گویم،امروز چقدر غذا درست کردید؟جواب می‌دهند، چهارهزارپخت صبح و پنج هزار پخت شب.توسط یکی از آشپزها به سمت مردی با پیراهن مشکی که چکمه‌های سفیدی به پا دارد هدایت می‌شوم می‌گوید:تمام سؤال هایتان را از آقای یوسفی بپرسید . ایشان مسئول آشپزخانه و جزو هیئت امنا هستند. خوشحال می‌شوم حالا بیشتر دوست دارم از تاریخچه موکب بدانم. کمی از موکب برایم بگویید اصلا اینجا از چه زمانی فعالیتش را شروع کرد؟ دیگ‌ها را جابه جا می‌کند و جواب می‌دهد: فعالیت ما از رباط خاکستری، تپه سلام و جاده فریمان با هفت خادم شروع شد که به مدت چهار شب از حدود ٣۵٠زائر برای خواب پذیرایی می‌کردیم و خدماتی مانند اطعام، درمان، ایستگاه صلواتی بین راهی، دمپایی، دستکش، شال و اقلام دیگری که ممکن است در بین راه فرد به آن‌ها نیاز داشته باشد، تهیه می‌کردیم. این خدمات در‌حالی انجام می‌شد که شرایط جوی سردی حاکم و امکان استقرار خادمان و اسکان زائران سخت بود.می‌پرسم، تمام این کارها از سوی خیران انجام می‌شد؟ برنج توی ظرف می‌ریزد و جواب می‌دهد:همین الان هم کارهای ما صرفا ازسوی خیران انجام می‌شود،از طرف نهاد یا سازمانی حمایت نمی‌شویم.خودمان به صورت خودجوش عمل می‌کنیم.به اطراف نگاه می‌کنم و می‌پرسم، شغل این خدام و خیران چیست ؟جواب می‌دهد:از تمام صنف‌ها با ما همکاری دارند همین الان توی آشپزخانه کارخانه‌داری داریم که لباس خدمه به تن دارد و مثل بقیه کار می‌کند.دکتر،مهندس، معلم و هر شغل دیگری هم بین‌مان وجود دارد.می‌پرسم، از چه زمانی این امکانات اضافه شد؟ جواب می‌دهد :در سال١٣٩١ هسته اصلی موکب خدمتگزاران زائران پیاده برای سامان‌دهی در امر خدمت‌رسانی به زائران پیاده رضوی تشکیل شد. با شروع ماه محرم، جلسات این مجمع با حضور٢٠نفر از مسئولان١٠پایگاه خدمت رسانی آغاز و در آن تصمیماتی گرفته می‌شد. همین‌طوربا همکاری خوب خادمان، تعداد خدمه از هفت به بیش از صد نفر در سال١٣٩٢ رسید و این سنّت مقدس احیا‌ شد .از سال٩۴ تعداد زیادی از اقشار مختلف جامعه به ما کمک می‌کنند.خوشبختانه در زمینه درمان، درمانگاه‌های کوچک را دوستان احداث کرده‌اند که با اطلاع‌رسانی به موقع، افراد متخصصی از بهداری سپاه خراسان، هلال احمر و سایر پزشکان به صورت افتخاری به آنجا آمدند. همین طور در زمینه تغذیه، خیاط‌خانه، تعمیرکفش زائران و خلاصه هرچه یک زائر پیاده نیاز داشته باشد، فراهم کرده‌ایم.

دیدار بعدی تل زینبیه
صدای اذان می‌آیدآن قدر جمعیت وجود دارد که برای نماز خواندن باید منتظر شد تا حسینیه خالی شود.زن‌ها به بچه هایشان چای می‌دهند.مردها چمدان‌های سفر را جا به جا می‌کنند.یکی از خدام سبز پوش نزدیکم می‌آید و می‌گوید:هاشمی هستم. فهمیدم خبرنگارید سلامم را به مردم مشهد برسانید و بگویید نایب الزیاره باشند.می پرسم، مگر مشهدی نیستید؟ جواب می‌دهد: اربعین کربلا بودیم خودمان موکب داریم. روی تل زینبیه موکب ما بنا شده است.موکب مردم ورامین.آنجا با مشهدی‌ها آشنا شدیم پیشنهاد دادند برای خدمت به زائران امام هشتم همراهی شان کنیم .ما هم با دل و جان قبول کردیم.برایم داستانشان جالب می‌شودمی‌گویم، یعنی مستقیم از کربلا به مشهد آمدید درست است؟ جواب می‌دهد: هنوز خانواده‌ام را ندیدم احتمالا آن‌ها به دیدنم بیایند.رو بهش می‌کنم و می‌گویم، سلامتان را به مردم مشهد می‌رسانیم.می گوید:بنویسید اربعین هر کسی کربلا آمد به موکب مردم ورامین سر بزند.روی تل زینبیه.یادم می‌ماند التماس دعا می‌گویم دور می‌شوم.

آدم‌هایی که رنگ به رنگ نیستند
روی ارتفاعی می‌ایستم و به آدم‌ها نگاه می‌کنم. جالب است که اینجا آدم هایش همه یک شکلند.اول و آخر حرفشان شبیه هم است.کسی خسته نیست.ناله نمی‌کند.توی جمعیت دعوا نمی‌شود.برای گرفتن نذری شلوغ نمی‌کنند. توی صف ایستاده اند.تعارف می‌کنند.بچه‌ها می‌دوند.جیغ و داد می‌زنند. اما کسی به آن‌ها تشر ساکت باش نمی‌زند.گویی گرد مهربانی امام رضا«ع» روی آدم‌ها ریخته است.لباس‌ها حتی شبیه هم هستند.گرد و خاک همدیگر را نمی‌بینند.یک عده سلفی می‌اندازند.یک عده از همدیگر عکس می‌گیرند.گوش که می‌کنی لهجه‌های مختلف را می‌شنوی.آقای غفورزاده را می‌بینم که بی‌سیم به دست، به سمتم می‌آید، می‌گویم:از چه وقت کار شما شروع شده است؟ بی سیم اش صدا می‌کند اما می‌ایستد و جواب می‌دهد: ما از روز اول محرم برای این چند روز برنامه داریم تقریبا ١٠٠ هزار نفر را در ١٠ ایستگاه پوشش می‌دهیم. فکر می‌کنم مدیریت ١٠٠ هزار نفر چندان کار راحتی نباشد به همین دلیل می‌پرسم،آیا آمار دقیقی از حضور زائران پیاده در مشهد وجود دارد؟ جواب می‌دهد:آمار دقیق را شاید نتوان گفت اما قطعا ٣٠٠ هزار نفر خواهند بود.می‌دانم این مردی که مدام صدایش می‌کنند حرف‌های ناگفته زیادی دارد به همین دلیل می‌خواهم یک خاطره برای خوانندگان روزنامه‌مان بگوید جواب می‌دهد:
همه زائران شبیه هم هستند و خاص. اگر بخواهیم نام ببریم باید از دفترهایی که دوستان به عنوان دلنوشته برای زائران گذاشته‌اند، بگویم که هیچ متنی را نمی‌شود از متن دیگر جدا کرد، یعنی حتی یک نمونه هم از دیگری برتری ندارد. در بین زائران، خانمی را می‌شناسیم که چهارفرزند معلول دارد که هر سال یک کدام را از نیشابور با صندلی چرخ‌دار به مشهد می‌آورد. حتی تصورش هم سخت است که یک خانم آن هم در سرما، صندلی چرخ‌دار را از این سربالایی‌های جاده عبور دهد. می‌گفت: از امام رضا(ع) ممنون هستم و هیچ چیزی جز این پیاده‌روی نمی‌خواهم. باید بگویم از این موارد زیاد داشته‌ایم و همه را باید از نزدیک دید. می ایستم به تپه‌های قرمز و صورتی اطراف جاده نگاه می‌کنم.حالا دیگر خورشید کاملا وسط آسمان است.نفهمیدم سرمای صبح چه وقت تمام شد.یک عده پرچم‌ها را بالا گرفته اند و به سمت مشهد راه افتاده اند.توی دلم می‌گویم «کاش میزبان
خوبی باشیم.»
itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس