آخرین خبرها

داستان زندگی

مادر‌بزرگ چایی‌اش را هورت می‌کشد و با همان لبخندهای همیشگی‌اش، دستش را به زانوهایش می‌کشد و می‌گوید‌: هی ننه‌! این پاها هم برای بزرگ‌کردن بچه‌ها رفته. حالا پسرم دکتر شده و میاد و این پاهای بی‌جونم رو درمان می‌کنه.خنده بلندی می‌کند و لیوان را روی نعلبکی قرار می‌دهد. می‌پرسم: مامان‌جون! یکم از قدیم‌ها برام بگو، از خاطرات شیرین جوانی. دفتر یادداشتم را می‌گذارم کنار و مادربزرگ روسری‌اش را محکم می‌کند و می‌گوید: ننه! اون زمونا که با حوری‌خانوم آشنا شده بودم‌، تازه اسباب‌کشی کرده بودن به اینجا، با چند تا بچه قد‌و‌نیم‌قد. من ظهرش آش درست کردم و فرداش شهادت امام‌رضا(ع) بود. یک قابلمه هم برای اونا بردم و دوستی من و حوری‌خانوم شروع شد. بیشتر وقت‌ها بعداز‌ظهرها بچه‌ها رو می‌فرستادیم توی کوچه بازی کنن و خودمون تا شب با هم صحبت می‌کردیم و به آشپزی می‌رسیدیم. اگه من چیزی بلد بودم، به او یاد می‌دادم، یا اینکه حوری‌خانوم فوت‌وفن خانه‌داری رو به من می‌گفت.مادربزرگ نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: مادر! اون‌وقت‌ها که وایتکس نبود، ما با آجر نرم‌شده ته نعلبکی‌های چینی‌ رو سفید می‌کردیم. بعضی‌وقت‌ها آقاجونت زودتر از مغازه میومد و می‌دید چراغ خونه خاموشه.
برمی‌گشتم شوخی‌شوخی می‌گفتم: سلام خسته نباشی، بیا‌! گفتم از سر کار میای برات چایی دم کردم. مادربزرگ هن‌و‌هن‌کنان خنده‌ای می‌کند و می‌گوید‌: هی ننه‌! روزگارمون ساده بود، ولی خوش بودیم. شبا چندتا رختخواب توی حیاط پهن می‌کردم. همه بچه‌ها به‌خاطر اینکه بالش نرم‌تره رو بگیرن دعوا می‌کردن. آقاجونت هم میومد و نوبتیش می‌کرد‌.
زنگ دَر به صدا درمی‌آید و مادربزرگ سریع دست به زانو بلند می‌شود و می‌گوید‌: بشین ننه! آقاجونته‌! باز کلیدشو جا گذاشته تا من در رو باز کنم. با آن پای پر از دردش بلند می‌شود. نمی‌گذارد من بروم در را باز کنم.
صدای بلند احوال‌پرسی از حیاط بلند می‌شود. چشمم به استکان نصفه ‌چایی می‌افتد، چایی که شیرینی‌اش به‌خاطر وجود این دو نعمت در خانه است. گوشی همراهم زنگ می‌زند. مادر می‌گوید: به مادر‌بزرگ بگو ظرف‌های آش نذری را می‌بریم توی جاده برای زائرای امام‌رضا(ع). نذری شما رو می‌فرستم، ناهار درست نکنه. مادربزرگ بر‌می‌گردد و می‌گوید: این نون‌ها رو داد و خودش رفت مسجد.
﷯ مهتاب قنبرپور، کلاس دهم

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس