اگر موسیقی می‌دانم، چرا باید مرده بشورم؟

هنوز صدای زنده‌یاد مادرم در گوشم است وقتی پشت دار قالی می‌نشست و کوک بر کوک می‌زد و بدون نگاه‌کردن به نقشه‌ای قالی می‌بافت. چیزهایی زمزمه می‌کرد، فریاد می‌خواند و من درست نمی‌فهمیدم چه می‌خواند، اما زمزمه‌هایش را دوست داشتم. خراسانی باشی و از اهالی روستا بعید است با فریاد بزرگ نشده باشی، بعید است صدای جبار رحمتی را نشنیده باشی، صدای غلام‌حسین غفاری، کریم کریمی، عبدا... امینی، دوتار ذوالفقار عسگریان، حسین سمندری، عثمان محمدپرست، عبدا... سرور احمدی، عزیز تنها و ... . همه این‌ها پیوندی است میان آنچه فرهنگ عامه می‌نامندش و موسیقی، آن هم از نوع مقامی‌اش.
هنوز خوب یادم هست روزگار کودکی‌ام را و شب‌هایی را که به بهانه جمع‌کردن پنبه به روستا برنمی‌گشتیم و سر چاه موتور ماندگار می‌شدیم. شب‌ها که زن‌ها و مردها دور هم جمع می‌شدند حرف بود و فریاد و زدن بر ظرفی که در نبود دوتار یا دایره‌، بشود موسیقی و همه این‌ها بخشی از فرهنگ روستایی ما بود. این فرهنگ در جای‌جای خراسان بزرگ جریان دارد، تنها گاهی شکل اجرا فرق می‌کند. فرهنگ عامه خراسان سرشار است و پر و پیمان، هر روستایش را که بروی، پای حرف‌های هر مرد کهن‌سالی که بنشینی چیزهای فراوانی برای تعریف‌کردن دارد. هر روستایی برای خود چیزهایی دارد که اختصاصی همان روستاست و چیزهایی که در بین دیگر روستاها هم مشترک است و می‌توان نمودهایی از این داشته‌ها را در موسیقی این مردمان یافت. در این میان موسیقی هم به کمک این فرهنگ آمده است و خود شده است موسیقی مناطق؛ یعنی وقتی به‌عنوان مثال ماجرای «گل‌محمد» و یاغی‌گری‌های او و درافتادن با حکومت شکل می‌گیرد، داستانش سینه‌به‌سینه نقل می‌شود و شعری می‌شود غمناک که روستابه‌روستا می‌رود و زنان و مادرانی آن را زمزمه می‌کنند:
صدبار گفتام همچی مکو ننه‌گل‌محمد
زلفای سیاه قیچی مکو ننه‌گل‌محمد...
بعد این شعر و این ماجرا به‌شکل موسیقی به زیست خود ادامه می‌دهد و با همراهی دوتار ماندگار می‌شود و از این قبیل است ماجراهای «سردار عوض‌خان» و ....
موسیقی مقامی در خراسان و در دیگر استان‌های این کشور آینه‌ای می‌شود برای دیدن فرهنگ مردم؛ یعنی ما با شنیدن موسیقی مقامی می‌توانیم جلوه‌های مختلف زندگی این مردم را در آن به بهترین شکل به تماشا بنشینیم. گویی این موسیقی چونان آیینه‌ای باید آنچه را در این فرهنگ از قرن‌ها پیش اندک‌اندک شکل گرفته است نسل‌به‌نسل بازتاب دهد تا گَرد فراموشی بر آن ننشیند.نکته‌ای که در این میان قابل‌تأمل است این است که این موسیقی آن‌قدر سرشار است که می‌توان در همه‌جا یافتش؛ در جنگ و دلاوری، در عروسی، در عزا، در زمان کار و تلاش مردم روستایی و عشایر، در زمان نیایش آن‌ها، و این یعنی یکی‌شدن این موسیقی با زندگی این مردم. با این همه باید برای این نکته نیز تأسف خورد: با تغییرات عمده‌ای که در زندگی ما ایرانی‌ها و روستاییان این سرزمین رخ داده است، بخش‌هایی از این فرهنگ و این موسیقیِ سرشار هم به فراموشی سپرده می‌شود. حالا دیگر در عروسی بسیاری از روستاییان سازهای الکترونیکی جای دوتار و دایره و سورنا و دوسازه را گرفته‌اند و این بخش اندهگین ماجراست و این یعنی بریدن از گذشته. باید تلاش کرد. باید نگذاشت این چراغ خاموش شود. باید پیش از این که نسل خنیاگران و نوازندگان این عرصه تمام شود برایشان کاری کرد. فراموش نکنیم نشان درجه اول هنری برای استادی همچون ابراهیم شریف‌زاده، که در روزهای سالگرد خاموشی‌اش قرار داریم، زمانی صادر شد که او در سختی بسیار و تنهایی غم‌انگیزی از دنیا رفته بود. هنوز صحنه‌هایی از فیلم دوستم مسلم کرمانی در ذهنم جریان دارد که او رو به دوربین می‌گوید: «اگر من موسیقی می‌دانم چرا باید مرده بشورم؟». اما اینکه چگونه می‌توان از این اتفاق جلوگیری کرد، نیاز به تأمل بیشتر و بهره‌گرفتن از حرف اهل نظر دارد.
عباسعلی سپاهی یونسی

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس