آخرین خبرها

روایت‌هایی از شعر و زندگی مرحوم احمد کمال‌پور به‌مناسبت هفدهمین سالگرد درگذشتش؛ شد حاصلم ز عمر همین پابرهنگی

یزدی- «من اسمم احمد است. در سال ١٢٩٧ در مشهد به‌دنیا آمدم. پدرم هم کارگر بود. ابتدا در محلۀ «سرشور» به مکتب آشیخ موسی‌نامی رفتم و به‌رسم آن‌روزها گلستان و بوستان و حافظ را خواندم. بعد به مدرسۀ «نظمیۀ» مشهد رفتم و امتحان دادم. در کلاس سوم قبول شدم و تا ششم خواندم. پدرم فوت کرد و سرپرستی من به‌عهدۀ دایی‌ام افتاد و به‌دنبال شغل رفتم و از سنین نوجوانی به کفاشی مشغول شدم و تا ۴٠سالگی هم کفاشی کردم. از سال ١٣۴٢ وارد شرکت قند «ثابت» شدم. خدا رحمت کند آقای فرخ را! ایشان به مدیر این شرکت گفتند و بنده آنجا استخدام شدم تا سال١٣٧٠ که بازنشسته شدم. به‌جز همان شش کلاس ابتدایی قدیم من درس دیگری نخوانده‌ام و هر چه بوده کتاب‌هایی بوده که دوستانم می‌گفته‌اند، مثل آثار مسعود سعد و ناصرخسرو و انوری و گاهی شاهنامه و دیوان
سایر شعرا.»
چند خط بالا بخشی از زندگی‌نامۀ خودنوشت شاعر فقید، احمد کمال، است، شاعری که نامش با جغرافیا و سبک خراسان گره خورده است و از اعاظم کلاسیک‌سرای معاصر است. به‌مناسبت هفدمین سالگرد درگذشت این شاعر فقید نگاهی به شعر و زندگی او داشته‌ایم.

قرن چهار تا شش
کمال در جایی دیگری از آن زندگی‌نامۀ خودنوشت نوشته است: «اول نمی‌دانستم قصیده چیست، مگر بعدها. علتش هم آن بود که در منزل نگارنده ابتدا بیتی را مطرح می‌کردند و می‌گفتند: «این را بسازید.». پنج‌شش نفری می‌ساختیم و می‌آوردیم. وقتی می‌خواندیم سه‌چهار بیتش مشابه در‌می‌آمد. با خودم می‌گفتم: «اینکه نشد شعر که قافیه و ردیفش معلوم باشد.».
من قدرت رقابت با دیگران نداشتم و عقب می‌افتادم؛ این بود که گرد غزل نگشتم و به قصیده رو آوردم و دیگران غزل می‌گفتند. وقتی در انجمن نگارنده غزل می‌ساختند و من می‌دیدم که از همه عقب‌ترم به خودم جرئت و اجازۀ غزل‌گفتن ندادم و رفتم دنبال قصیده. کتابی هم که من برای قصیده‌گفتن به‌دست گرفتم دیوان ناصر‌خسرو بود. هنوز هم چیزی از آن نمی‌فهمم و ادعایی ندارم، ولی مونسم ناصر بود، بعد هم مسعود و سایر شعرای قرن
چهار تا شش.
ما هفت‌هشت نفری بودیم، مثل بنده و آقای دکتر رسا و نگارنده و آقای شریفی و گاهی آقای قهرمان و صاحبکار که هفته‌ای یک شب در خانۀ یکی‌مان جمع می‌شدیم و انجمن سیاری داشتیم و بعضی وقت‌ها همان‌جا شام می‌خوردیم و متفرق می‌شدیم. چون آقای نگارنده پیرمردی بود و وسیله هم نداشت، من او را جلوِ دوچرخه‌‌ام می‌گذاشتم و به خانۀ دوستان می‌بردم، یک شب به «نوغان»، منزل آقای قدسی، و یک شب به «پایین‌خیابان»، منزل آقای شریفی. نگارنده گفت: «برای من مشکل است. بعد از این هر هفته بیایید خانۀ من. یک چایی که بیشتر نمی‌خورید.». ما هم قبول کردیم و منزل نگارنده اولین محفل و انجمن ادبی و پاتوق دوستان اهل ادب شد. به‌جز آن من به انجمن‌های دیگر خیلی کم می‌رفتم، همان‌جور که الآن هم غیر از منزل آقای قهرمان یا فرخ که واجب می‌دانم جای دیگر هیچ نمی‌روم، مگر اینکه ازباب تفریح و مهمانی، مثلا آقای صاحبکار، بفرمایند فلان‌جا دعوت کرده‌اند و پنج یا ده دقیقه برویم، والا من چندان اهل انجمن
نیستم.».

درام شخصی
محمدباقر کلاهی اهری، شاعر سپیدسرای خراسانی، می‌نویسد: «در قصیدۀ کمال سوز و حال مخصوصی بود. نقل است که یک بار استاد فروزانفر سخنی به این مضمون به استاد کمال گفته بود: «من گاهی بر‌اثر تلاطم کلمات چیزهایی می‌گویم، ولی شعر تو سوز دارد؛ یعنی از دل برمی‌خیزد و تأثیر دیگری دارد.».
با این‌همه استاد به انتشار اشعارش علاقه نداشت. می‌گفت: «شاعر تا در قید حیات است نباید به انتشار شعرهایش بیندیشد.». خود استاد کمال نیز شاعرانی را بیشتر مد‌نظر داشت که نوعی درام شخصی و عزلت‌گزینی را تجربه کرده بودند. ایشان سه شاعر را بسیار دوست می‌داشت: یکی مسعود سعد سلمان که او را «مسعود» می‌خواند، یکی ناصر خسرو که او را «ناصر» می‌خواند که این دو شاعر در‌عین پهلوانی در شعر نوعی درام شخصی و زندگی بغرنج را تجربه کرده بودند. علاوه‌بر آن‌ها خاقانی را دوست می‌داشت که استادی یگانه است و در‌عین‌حال شخصیتی دراماتیک دارد.
استاد کمال اشعار زیادی از این سه شاعر را در حافظه داشت و اوج‌های دراماتیک قصایدشان را با سوز خاصی می‌خواند. هیچ‌کس را ندیدم که شعر را این‌طور عریان بخواند که همۀ وجوه شعر منتقل شود. ایشان بدون اینکه به دکلمه یا اجرای شعر متوسل شود طوری شعرخوانی می‌کرد که زیر‌و‌بم‌های سخن در جای اصلی خود قرار می‌گرفت. لحن شعرخوانی استاد را هیچ‌وقت فراموش
نمی‌کنم.».

ابن‌یمین در کفاشی
تقی خاوری، از دیگر‌شاعران پیش‌کسوت مشهدی، که هم‌پیشۀ مرحوم کمال بود دربارۀ این شاعر فقید نوشته است: «در کارگاه کفاشی واقع در طبقۀ دوم کاروان‌سرا آقای کمال را دیدم که پستایی مردانه را انداز و ورانداز می‌کرد و به‌اصطلاح کفاش‌ها مشغول کارکشی بودند.
چند نفر آد‌م‌های تر‌و‌تمیز روی چارپایه‌ها نشسته بودند و چای می‌خوردند. صحبت بر سر شعر و شاعری بود، چنان گرم و پرشور که حتی متوجه سلام کودکانۀ من نشدند. استاد کمال پستایی را روی قالب خواباند و گاز را به‌دست راست گرفت. مشغول صحبت بود و گاز را انداخت به پنجۀ پستایی و گفت: «ابن‌یمین ...» که پستایی پاره شد و مرا چنان خنده‌ای گرفت که از خجالت زدم بیرون و گوشه‌ای نشستم به خندیدن و از همان‌جا نام ابن‌یمین با زور سرپنجه و پارگی کفش در ذهنم به‌هم آمیخت. سرانجام قالب را گرفتم و خداحافظی کردم ... .».

بافته‌های رنج
دکتر جعفر یاحقی در کتاب کمال شعر دربارۀ شعر مرحوم کمال نوشته است: «شگرد تازۀ کمال را من در تلفیق بدیع قالب قصیده با مضمون قطعه می‌بینم و برآنم که کمال با استفاده از تجربیات قصیده‌گویان به قلمرو اندیشۀ قطعه‌سرایان نیز دست یازیده و آنچه را که خود در زندگی پررنج و آزادوار خویش آزموده بر آن مزید کرده است؛ به‌دیگر‌سخن در شعر کمال از‌لحاظ فرم و موسیقی آهنگ شعر فرخی و مسعود سعد از‌یک‌سو و صدای پر‌طنین و دردانگیز خاقانی از‌سوی‌دیگر به گوش می‌رسد، و از نظر درون‌مایه و محتوا آنچه در بادی‌امر به ذهن می‌آید تجربیات اندرزی ابن‌یمین است و بعد هم یافته‌های ذهن کمال‌جوی کمال که در پرتو طبع عیارصفت و پهلوان‌خوی او «بافته‌های رنج» درآمیخته و اغلب «حله‌ای تنیده ز دل بافته ز جان» را تشکیل داده است که هیچ‌گاه بازار آن کاسد و بی‌رونق نخواهد شد. شما صدای مشترک مسعود و بهار را از این چکامه می‌شنوید و در‌عین‌حال، روح شکیبا و آزادوار کمال را خود مستقل و مشخص برجای می‌بینید: «وقت است که ره به خیر و شر بندم/ بر دشمن و دوست هر دو در بندم// چشم از بد و خوب دهر بردارم/ از دیده به دل ره خبر بندم// با نفس عنان‌گسسته بستیزم/ بر مرغ هوس ره گذر بندم».».

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب پاژ که سال ٧٢ چاپ شده است شعری بلند به استاد کمال تقدیم کرده که در پایان بخش‌هایی از آن را با هم می‌خوانیم:
«کمال ما که به‌معنی جمال لفظ دری است
ز مرز توس کنون در کمال جلوه‌گری است
خجسته بادش این سال و سالیان چندانک
نظام گردش ایام شمسی و قمری است
اشارتی است به احوال او چو می‌گویند
که پایگاه سخنور پس از پیامبری است
کجاست آنکه همه‌روز با چراغ به شهر
به هر طرف پی انسان به سعی می‌نگریست؟
بگو بیا و ببین آنچه جسته‌ای اینجاست
اگرچه روح فرشته‌ به قالب بشری است
هم‌ اوست مرد مروت هم ‌اوست مرد هنر
هم ‌او به‌معنی و صورت سر نکوسیری است
مرا عقیده بوَد که هزار سال فزون
جهان سپرده و از آفت زوال بری است.
احمد کمال که پس از فوت استاد فرخ تا آخرین روزهای زندگی مسئولیت انجمن ادبی آستان قدس رضوی را در صحن «جمهوری» حرم مطهر امام‌رضا‌ (ع) عهده‌دار شد سرانجام در روز چهارشنبه، ٢٣ شهریور ١٣٧٩، در بیمارستان «امام‌ رضا (ع)» مشهد براثر عارضۀ قلبی درگذشت.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس