آخرین خبرها

دکتر مجید فولادیان، عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی می گوید عدم مشارکت مردم در امو ر شهری ریشه در شکاف تاریخی آن ها با نهادهای مدرن و البته بودجۀمبتنی برنفت دارد؛ مشارکت فقط در حد حرف!

مشهد، شهر سه‌میلیونی با یک‌سوم جمعیت حاشیه‌نشین با مشکلات و بحران‌های مختلفی روبه‌روست؛ از مسائل اجتماعی، که به اعتقاد کارشناسان جزو پیچیده‌ترین موضوعاتی است که حل آن‌ها با دستور و آیین‌نامه و حتی تزریق بودجه ممکن نمی‌شود، تا بحران آب و مسائل زیست‌محیطی و میراث فرهنگی و... . مدیریت شهری با غول‌های بی‌شاخ‌‌و‌دم و پیل‌افکنی روبه‌روست که در کارزارهای عمل بودجه‌ها را بلعیده‌اند اما پهلوان‌های رجزخوان زیادی را به زمین زده‌اند و حالا کار به جایی رسیده که کم‌کم زنگ‌های خطر به صدا درآمده‌است. کارشناسان می‌گویند راه‌حل آن فقط یک چیز است: مشارکت واقعی مردم. اما پای‌کار‌آوردن مردمی که سال‌هاست با نهادهای دولتی قهر کرده‌اند، چگونه ممکن است؟ برای یافتن پاسخ این پرسش، پای صحبت‌های دکتر مجید فولادیان، عضو هیئت‌علمی گروه علوم اجتماعی دانشگاه فردوسی مشهد
نشستیم.

مشارکت مسئلۀ مهمی است که می‌تواند یکی از استراتژی‌های جدید شهرداری باشد. اما آمارها از چالشی جدی در این زمینه حکایت دارند. آیا مشکل به فرهنگ مردم برمی‌گردد؛ یعنی آن‌طور‌که بعضی‌ها می‌گویند، فرهنگ مشارکت‌پذیری در مردم ما ضعیف است یا مشکل چیز دیگری است؟
اتفاقاً من برعکس خیلی‌ها عقیده ندارم که فرهنگ مشارکت در مردم ما ضعیف است. با کدام دلیل تاریخی چنین حرفی می‌زنند؟ با دلایل تاریخی زیادی به شما نشان می‌دهم که فرهنگ مشارکت‌پذیری در مردم ما خیلی هم زیاد است. مثلا عاشورا‌ و تاسوعا که می‌شود، همه می‌آیند مشارکت می‌کنند تا کاری انجام شود. حتی کسی که نمی‌شناسد، کمک می‌کند. انواع مشارکت در فضاهای غیررسمی جامعه و حتی بعضی جاهای رسمی را می‌بینید. هر‌جا که پای دولت و حکومت وسط است شما مشارکت را نمی‌بینید. اتفاقاً در مباحث دینی و اعتقادی و حتی در موضوعات جدیدتر که مردم توجهشان به آن‌ها جلب شده، مثل محیط زیست، مشارکت را می‌‌بینیم. یعنی در جاهایی مشارکت در فرهنگمان خیلی زیاد است، ولی جاهایی که نهادهای مدرن جامعه ورود پیدا کرده‌اند، مشارکت را نمی‌بینید.

یعنی مشکل از نهادها است؟
بله، چون نتوانسته‌اند اعتماد مردم را جلب کنند. مردم ایران طی تاریخ نسبت به دولت‌ها بدبین بوده‌اند. این ذهنیت در دوره‌هایی مثل انقلاب ترمیم شد. بی‌نظیرترین دوره در تاریخ چند‌صد‌سالۀ ایران سال‌های ۵۶ تا ۵٨ است که نزدیکی بسیار جدی‌ای بین دولت و ملت شکل می‌گیرد. چگونه مشارکت می‌کنند؟ همۀ سنگ‌ها را مردم برمی‌دارند. شما جنگ را نگاه کنید؛ بدون مشارکت مردم اصلا به سرانجام نمی‌رسید. هشت‌سال در‌مقابل تمام قدرت‌های جهان ایستادن، فقط با مشارکت ملی امکان‌پذیر می‌شود. ولی بعد باز این مشارکت رو به افول می‌گذارد و هرچه جلوتر می‌آییم، این فاصله بیشتر می‌شود، تا الان که خیلی زیاد شده است.

چرا در آن بازۀ زمانی این اتفاق افتاد و بعد از آن مشارکت کاهش پیدا کرد؟ چرا قبل از آن وجود نداشت؟
نهاد مدرنی به نام «دولت» در کشور ما، از دورۀ قاجاریه به‌صورت نصفه و ناقص و از زمان پهلوی به شکل مدرن‌تر، شکل می‌گیرد. اما این نهاد مدرن نمی‌تواند اعتماد مردم را جلب کند، چون پول نفت را دارد. تقریباً از همان زمان قاجاریه و اواخر پهلوی اول است که پول نفت به‌شکل جدی در حکومت نقش پیدا می‌کندو حکومت، خودش را فارغ از مردم می‌بیند. در دورۀ دوم پهلوی، که پول نفت قسمت عظیمی از بودجه را تشکیل می‌دهد، خیلی جدی‌تر این اتفاق می‌افتد. دولت اصلا خودش را به مردم وام‌دار نمی‌داند و به این دلیل راه خودش را می‌رود و مردم راه خودشان را می‌روند. در این فضا اتفاقی که می‌افتد، این است که مردم از دولت به‌شدت فاصله می‌گیرند. این فاصله از قبل هم وجود داشت، ولی در این دوره خیلی جدی شد. در چنین فضایی انقلاب پیروز می‌شود و همگرایی عجیبی شکل می‌گیرد. اما کم‌کم دوباره دوری ایجاد می‌شود، چون دوباره دولت‌هایی که سر کار می‌آیند، خودشان را از مردم بی‌نیاز می‌بینند. مردم دوباره می‌روند توی خانه‌هایشان و حس می‌کنند که دولت‌ها به آن‌ها نیاز ندارند. در نهادهای دیگر نیز همین‌طور بوده است. شهرداری‌ها هم چون راه خودشان را می‌روند، مردم در امورات شهری مداخله‌ای نمی‌توانند بکنند. درست است که شهرداری‌های مختلف، به‌ویژه در تهران و بعد‌از آقای کرباسچی شروع کردند به زیباکردن شهر، اما در این زیبا‌کردن، مردم را به مشارکت نگرفتند. پول خیلی زیادی به شهرداری آمد و شروع کردند این پول را برای مردم هزینه‌کردن، آن‌هم از نگاه خودشان و نه از نگاه مردم. در دورۀ آقای قالیباف بود که، البته فقط در حد حرف، متوجه شدند مردم هم مهم‌ هستند. حداقل فهمیدند که باید مردم را به کار بگیرند. عمل نکردند، ولی فهم آن هم خیلی مهم بود. این به شهرداری مشهد هم منتقل شد. نهادی به نام شورای اجتماعی محلات شکل گرفت. فهمیدند اتفاقی افتاده که مردم دیگر در امور شهری مشارکت نمی‌کنند. این هم، موضوعی تاریخی است که به زمان پهلوی برمی‌گردد. در زمان پهلوی، اولین‌بار بلدیه و شهرداری شکل گرفت. قبل از آن، ساخت‌های محلی نظام سنتی وجود داشت که در آن ساخت‌ها مردم محلی در باب امورات متعدد محلۀ خودشان تصمیم می‌گرفتند، در قهوه‌خانه‌ها، زورخانه‌ها، مساجد و نهادهای غیررسمی که به‌شکل جدی فعالیت داشتند. بلدیه‌ها در دورۀ پهلوی اول کم‌کم به سامان‌دهی شهرهای بزرگ مثل اصفهان، تهران، مشهد، شیراز پرداختند، بدون اینکه به مردم توجه کنند؛ یعنی فقط کالبدی سامان‌دهی کردند. این تغییرات جدی، ساخت‌های اجتماعی شهر را به‌شکلی جدی از بین بردند. محلات سنتی و همبستگی‌هایی که به‌شکل جدی در آن‌ها وجود داشت، کم‌کم از بین رفتند. از وسط محله یک خیابان رد شد و محله را به دو قسمت تقسیم کرد. هویت محله‌ای از بین رفت و نهادهای مدرن وارد شدند. فرایند فروپاشی نظام محله‌ای تقریباً از سال١٣١٠، یعنی زمانی‌که قانون بلدیه‌ها شکل گرفت، شروع شد و جلو آمد؛ یعنی از وقتی یک نهاد حکومتی اجازه پیدا کرد که در امور شهر به‌صورت جدی مداخله کند. این مداخلات در ظاهر خیلی خوب‌ بودند؛ اینکه یک نهاد متمرکز شروع کند به مدیریت شهر خیلی خوب بود، ولی در باطن چون به مردم توجه نمی‌‌شد همه چیز را
از بین برد.

مثل آنچه در بافت ثامن رخ داد...
بله، در دورۀ پهلوی دوم، این اتفاق جدی‌تر رخ داد؛ یعنی فروپاشی نظام‌های سنتی شهری و گسترش بی‌رویۀ شهرها توسعۀ نامتوازن را در کشور رقم زد. به‌دنبال آن، مهاجرت گسترده از شهرستان‌ها و روستاها به شهرهای بزرگ پیش آمد. شهرهای بزرگ به‌شکل بی‌رویه گسترش پیدا کردند،‌ به‌طوری‌که نمی‌توانستند مدیریتشان کنند. از آن سمت، نظام سنتی محله‌ای هم کارکرد خود را در محله‌های قدیمی از دست داد و نظام‌های محله‌ای، که جای تصمیم‌گیری‌های محله‌ای بودند، هر روز ضعیف‌تر شدند و قدرتشان را از دست دادند و قدرت نهاد شهرداری هر روز بیشتر شد. گفتم که مردم با دولت همیشه شکاف تاریخی داشته‌اند. دولت خودش را در نهادهای مدرن مثل شهرداری متبلور می‌کرد و هر‌روز قوی‌تر می‌شد و مردم هر روز ضعیف‌تر می‌شدند. نکته‌ این است که در انقلاب، فرصت پیدا کردیم این دو را به هم نزدیک کنیم، اما این فرصت به سرانجام نرسید و هیچ نهاد جدیدی را نتوانستیم جایگزین نهادهای سنتی کنیم. نتوانستیم هویت‌های محله‌ای را دوباره انسجام دهیم و همان فرایند قبل‌از انقلاب، بعد‌از انقلاب هم ادامه پیدا کرد. یعنی دقیقاً راهی را که محمدرضا پهلوی رفت، ما بعد‌از انقلاب در نظام‌ها و ساخت‌های محله‌ای در پیش گرفتیم. محله‌ها همان مقدار هویتی که برایشان باقی مانده بود، از دست دادند. مثل محلۀ ثامن که درحال حاضر یک مکان بی‌روح بی‌هویت است. این فرایند در همۀ محله‌های شهرهای کشور در جریان بود.
درواقع در گذشته مردم مشارکت جدی داشتند. اصلا نهادهایش هم وجود داشت و آدم‌هایش هم بودند. در محله‌ها لوطی‌هایی داشتیم که کارکرد داشتند. قهوه‌خانه‌ها و زورخانه‌ها و نهادهای صنفی داشتیم که کار خودشان را به‌خوبی انجام می‌دادند و کل محله را این‌ها اداره می‌کردند. مردم خودشان شهر را اداره می‌کردند. پس مشارکت در عالی‌ترین سطح وجود داشته، ولی طی صد‌سال گذشته رو به افول گذاشته است. اتفاقاً دولت‌ها مقصر بوده‌اند. دولت‌ها از بالا متمرکزتر شدند و به خیال خودشان می‌خواستند بهتر خدمات بدهند، ولی مشارکت را نابود کردند. تازه یک دهه است که متوجه شده‌اند محله و مشارکت مردم چقدر مهم بوده است. حالا فهمیده‌اند که اگر مردم مشارکت نکنند باید در این شهر پول خرج کنند. کارهای کوچکی که مردم قبلا خودشان انجام می‌دادند، بر‌عهدۀ شهرداری افتاده و میلیاردها تومان برایش هزینه تراشیده است. تازه فهمیده‌اند که اگر می‌خواهند هزینه‌ها را کم کنند و کار شهر پیش برود، باید مشارکت مردم را داشته باشند. اما روی چه بستری؟ نظامی شکل دادند به نام «شورای اجتماعی محلات»، اما ناموفق بود.

چرا نتوانستیم نظام‌های مناسب با ارزش‌های خودمان را تعریف کنیم؟ آگاهی نداشتیم یا اینکه شرایط خاص آن دوران اقتضائات دیگری می‌طلبید؟
همین که می‌فرمایید؛ اصلا آگاهی آن نبود. فکر می‌کردیم مردم که آمدند پای کار، حضورشان ازلی و ابدی است. نمی‌دانستیم که موقعیت خاصی است و نباید آن را از دست بدهیم. الان که از آن موقعیت عبور کرده‌ایم، فهمیده‌ایم که چقدر خوب و رویایی بوده است. آن زمان فکر می‌کردیم مردم آمده‌اند، پس همه‌جا می‌توان آن را هزینه کرد. همه جا هم هزینه‌اش کردیم. هر جا که گفتیم، مردم آمدند و پای کار بودند. این چیزی است که اتفاق افتاد، ولی خیلی خرجش کردیم و پاداشی به مردم ندادیم. به آن‌ها گزارش ندادیم؛ مثلا در‌ موضوع یارانه‌ها دولت از مردم خواست که انصراف بدهند. جمعیت زیادی آمدند و از یارانه‌شان انصراف دادند. دولت حداقل باید به آن‌ها می‌گفت که پول یارانه‌شان کجا خرج شد. ولی شفافیت ایجاد نکردیم. باید می‌گفتیم که مثلا پول یارانه‌ای که تو انصراف دادی، به بودجۀ فلان بیمارستان رفت و تو در ساخت این بیمارستان دخیل هستی؛ یعنی حداقل به مردم احترام بگذاریم و بگوییم پولی که شما از آن انصراف دادید، این‌طور خرج شد. بگوییم تا بقیۀ مردم هم تشویق شوند.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس