اینستاگردی؛ روشن‌تر از آفتاب مردى بینى

یزدی- در «اینستاگردی» این هفته سهم شعر بیشتر از سایر حوزه‌هاست. به صفحۀ چند نفری از داستان‌نویسان سری زدیم، اما غیر از عکس خودشان چیزی در آن‌ها نیافتیم. به‌هرحال امیدواریم داستان‌نویسان هم در فضای مجازی فعال‌تر باشند و به این اینستاگردی‌های ما رونق بدهند.

جنون مادرزادی
اولین صفحه‌ای که به آن سر زدیم صفحۀ سهیل محمودی، مجری قدیمی تلویزیون، بود که در آن دربارۀ اشتباهی شاعرانه نوشته بود:«آشفته و ویرانه‌ام آبادی‌ام با توست/ اندوهگین و بی‌شکیبم شادی‌ام با توست// عقل پدر در من اثر هرگز نخواهد داشت// زیرا جنون عشق مادرزادی‌ام با توست.
امروز در یک نمایشگاه جمعی خوش‌نویسی دیدم این غزلم [را] که دو بیتش را می‌خوانید به‌نام دوست فقیدم، حسین منزوی، زده‌اند. ناراحت و ملول نشدم؛ درمانده‌ام که این دومین شعر این کوچک است که به‌نام آن بزرگ مصادره شده! و اشکال اصلی و تعجبم از این است که خیلی‌ها دیگر به کتاب مراجعه نمی‌کنند و به‌غلط‌وغلوط‌های بی‌در‌و‌پیکر دنیای نت بی‌جهت اعتماد می‌کنند.».

پرواز در پرواز
رضا رفیع، شاعر و مجری «قند‌پهلو»، دربارۀ پرواز از مشهد تا تهران نوشته است: «شب عید غدیر در مشهدِ ممنوع‌الکنسرت برای سادات دانشگاه علوم پزشکی برنامه داشتم و عصر عید پرواز به تهران. در فرودگاه بودم که دوست خوبم، پرواز همای، تلگرامی بلیت «اپرای عقل و عشق و آدمی» را قبل از پرواز برایم فرستاد. پرواز در پرواز شد! گفتم: «به‌شرطی که سقوط نکنم در‌عین هبوط خودم را می‌رسانم.».
الحمدلله به‌حول و قوۀ الهی و شخص خلبان که پروازش را با این بیت معروف سعدی آغاز کرد: «به نام خداوند جان آفرین/ حکیم سخن در زبان آفرین» یک‌بار دیگر به‌سلامت پا بر زمین خدا گذاشتم. بی‌درنگ از فرودگاه سوار «اسنپ» شدم و گفتم: «دربست، کاخ نیاوران!».گفت: «منزل اونجاست؟». گفتم: «نه. وسع من نمی‌رسید که این کاخ (و اکنون کوخ‌شده در‌کنار دیگر‌کاخ‌ها) را بخرم. وام مسکن هم کفاف نمی‌داد. در غیاب اعلی‌حضرت اپرایی برپاست در آنجا به‌خوانندگی پرواز همای که دیروقتی است میان ایتالیا و ایران در رفت‌و‌آمد است. اشتباهی به او خط داده‌اند که همۀ راه‌ها ختم می‌شود به رُم. طفلک غافل است از قم! کلاس اپرا می‌رود و یکی‌دو بار هم به من تعارف زد که با هم برویم (اپرا را نه؛ ایتالیا را.)،اما من سابقاً رفته‌ام و در‌جریانم که ایتالیا ایتالیاست!».
خوشبختانه فقط پرواز هواپیمایم تأخیر نداشت؛ پرواز همای هم تاخیر داشت و این باعث شد که به اول اپرا برسم. حالا هی اهل حکمت و معرفت بر منبر بفرمایند که «و فی التأخیر آفات»!
تا‌کنون هرچه از پرواز همای دیده بودم کنسرت بود. این‌بار ماجرا تفاوت ماهوی داشت؛ در‌قالب اپرا بود، آمیزه‌ای از نمایش و نیایش، تئاتر و کنسرت، بازیگری و خوانندگی، و موضوع و مبحث فراتر از قصه و غصۀ شیخ و زاهد و جام می و خون دل (که «هریک به کسی دادند»). سخن از عشق بود، این «اسطرلاب اسرار خدا» که به‌تبع آن «علت عاشق ز علت‌ها جداست»، حکایت ازلی و ابدی عشق، آنکه جوهرۀ حیات آدمی است، روایت دردناک تردید و تردد آدمی در برزخ میان عقل و عشق (علیه‌ السلام)، همان که آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها (و این «نمود»ش را خیلی خوب آمده حافظ رند!). پرواز همای این‌بار فقط نمی‌خوانَد و نمی‌نوازد؛ نقش عاشقی درافتاده در بند و بلای عشقی سرخ را بازی می‌کند که هرچه به آواز می‌خواند از سویدای جان و جهان عاشق است، عاشقی غرق در عشق و معشوق که با هیچ تازیانۀ ملامتگری سر توبه و ترک عشق ندارد و داند که «عشق از اول سرکش و خونی بوَد/ تا گریزد هر‌که بیرونی بوَد».اپرا که تمام می‌شود به‌سرعت از کاخ نیاوران خارج می‌شوم. تلفن زنگ می‌زند. حجت الاسلام ناصر نقویان است. می‌گوید : «من دو ردیف پشت‌سر شما بودم.».».

روز مبارک
عبدالجبار کاکایی هم دربارۀ حضورش در مشهد نوشته است: «٢٣ شهریور، پنجشنبۀ همین هفته، مهمان «شهر کتاب» مشهد هستم. فرصت خوبیه برای دیدار با دوستان خراسانی. امکان گپ‌و‌گفت و صحبت در‌خصوص شعر و ترانه هم هست. امیدوارم روز مبارکی باشد.».

عینکی بالفطره
حامد یعقوبی، نویسنده و شاعر جوان، هم نوشته است: «اولین‌باری که عینک زدم تبدیل شدم به یک کلاهبردار حرفه‌ای، منتها کلاهبرداری که از عمل غیراخلاقی‌اش به‌شدت راضی بود. عینکم یک فریم گرد داشت با شیشه‌های تزئینی غیرطبی و دسته‌های فلزی فنری و قاب چرمی قهوه‌ای‌رنگ. دسته‌های عینک منعطف بود؛ یعنی، حتی اگر مچاله‌اش می‌کردی، نه‌تنها چیزی از ارزش‌هایش کم نمی‌شد، بلکه ذره‌ای از ریخت نمی‌افتاد. درست شبیه خمیر شکلش عوض می‌شد، اما بلافاصله به همان فرم سابق باز‌می‌گشت. سال‌های اول دبیرستان بودم، سال‌هایی که کتاب حدائق السحر فی دقائق الشعر رشیدالدین وطواط را از کتابخانۀ مدرسه گرفته بودم و بی‌اینکه چیزی از محتوای آن بفهمم طوری توی دستم می‌گرفتمش که جلد کهنۀ عجیبش کاملا پیدا باشد. پیش خودم فکر می‌کردم، اگر کسی این کتاب را ببیند، قطع و یقین به سواد و فضل خواننده‌اش اعتراف خواهد کرد. در دوران عینک به یک شب شعر دعوت شدم و قرار شد در حضور مدعوین چند غزل بخوانم. شب شعر در یک آمفی‌تئاتر جمع‌و‌جور برگزار می‌شد. وقتی روی سن رفتم حس بازیکنی را داشتم که در اولین مسابقۀ رسمی‌اش قرار است درمقابل صدهزار نفر پنالتی بزند. دست و دلم می‌لرزید، اما تمام تلاشم را کردم لرزش دستم مخفی بماند. وقتی پشت میز نشستم اول یک لیوان آب خوردم، بعد از جیب کاپشنم آن قاب چرمی قهوه‌ای‌رنگ را درآوردم و سپس عینک را از قاب بیرون کشیدم و روی چشمم قرار دادمش. حیرت‌انگیز بود. روش ریاکارانۀ من کار خودش را کرده بود. منی که مطلقاً چشمم ضعیف نبود عینکم را طوری روی صورتم گذاشته بودم که هرکس نمی‌دانست خیال می‌کرد یک عینکی بالفطره هستم. همین نمایش دروغین باعث شد سالن را تحت‌تأثیر رفتار فاضل‌مآبانۀ خودم قرار دهم، چون از چشم‌های مخاطبین می‌شد فهمید منتظر شنیدن شعر شاعری هستند که از ادا و اطوار روشنفکری هیچ‌چیزی کم ندارد. آن‌شب هر‌طور بود گذشت و من به‌تجربه دریافتم عینک بیشتر از چیزی که به‌نظر می‌آید اهمیت دارد، چون با چیره‌دستی هیبت دروغینی به من بخشیده بود که باعث می‌شد خودم را آن بالا‌بالاها ببینم. بله؛ ظاهر آدم‌ها گاهی می‌تواند سرنوشت آن‌ها را تعیین کند. این را من به‌عنوان یک ریاکار خرده‌پا می‌توانم شهادت بدهم.».

قال و مقالِ عالمی
احسان رضاییِ نویسنده هم دو کتاب معرفی کرده است: «محضر دکتر فتح‌ا... مجتبایی را هنوز درک نکرده‌ام، اما خودم را شاگرد او می‌دانم. خواندن هر مقاله از این مرد دانا برایم یک کلاس درس است. نگاه تاریخی او به مسائل، وسعت اطلاعات، روش بحث و شیوۀ نگارشش برایم درس‌آموز است. جز تصحیح‌ها و ترجمه‌هایش قبلا دو مجموعه‌مقالۀ شرح شکن زلف و بنگاله در قند پارسی را از او خوانده بودم. دیروز قال و مقالِ عالمی را که تازه منتشر شده دیدم و خریدم و شروع کردم به خواندن. عالی است، عالی!».

قهرمان و اصفهان
سعید بیابانکی هم دربارۀ شباهت یکی از غرل‌هایش به غزلی از مرحوم محمد قهرمان نوشته است: «این غزل را سال‌ها پیش در اصفهان سروده بودم. بعدها متوجه شدم که زنده‌یاد استاد محمد قهرمان هم غزلی با همین وزن و قافیه دارد. من تا آن‌روز نه شعری از استاد خوانده بودم، نه کتابی از ایشان داشتم.
امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار
دست مرا بگیر و در دست جام بگذار
زنهار نشکند دل این آبگینۀ ناب
در خواب مرمرینم آهسته گام بگذار
یک‌سو بریز زلفی سویی بکار چشمی
جایی بپاش بویی هر گوشه دام بگذار
آرامشی است یکدست تلفیق خواب و مستی
نام دو چشم خود را دارالسلام بگذار
تا فاش گردد امشب رسوایی منِ مست
داغی ز بوسه‌هایت بر گونه‌هام بگذار
دار‌و‌ندار من سوخت آتش مزن دلم را
این بیت را برای حسن ختام بگذار
یک شیشه می بیاور یک جام عطر و لبخند
لختی برقص امشب سنگ تمام بگذار».

دیدار با سایه
مهدی فرجی، شاعر غزل‌سرا، که این روزها خیلی هم مورد‌توجه قرار گرفته و کتاب‌هایش به چاپ‌های مجدد رسیده گزارشی مختصر از دیدارش با هوشنگ ابتهاج نوشته است:« «با سایۀ ما اگر نشینى روزى/ روشن‌تر از آفتاب مردى بینى» (استاد محمدرضا شفیعى کدکنى) . دیدار با حضرت سایه خود به‌تنهایى هرجا و هر‌زمان تماشاى آینۀ تمام‌قد شعر معاصر فارسى است، چه رسد به اینکه هم‌زمان استاد شفیعى کدکنى نیز از راه برسد و عطر نفس‌هاى پربرکتش بى‌زمانى و بى‌مکانى هدیه آوَرَد.».

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس