روباه و زاغ و پنیر پالم دار!

ارژنگ حاتمی- وزیر کشور در نامه‌ای به وزیر آموزش‌وپرورش بر ضرورت درج درسی با عنوان «سوانح‌ طبیعی» در برنامۀ آموزشی همۀ مقاطع تحصیلی مدارس کشور تأکید کرد. در همین راستا پیشنهاد می‌کنیم برخی درس‌های قدیمی دچار تغییرات کوچکی شود و به‌نحوی این سوانح‌ طبیعی را لابه‌لای این درس‌ها بگنجانیم.

دهقان فداکار، زلزله و لیزر
دهقان فداکار در هنگام بازگشت از سر کار، متوجه زلزله‌ای مهیب شد؛ به همین خاطر خودش را سریع به اولین تونلی رساند که از آن قطاری می‌گذشت. هرچند تونل ضدزلزله بود و نریخته بود، وی برای آنکه وظیفۀ خودش را انجام دهد، قصد داشت لکوموتیوران را از آمدن زلزله مطلع کند. در ابتدا خواست لباسش را درآورده و آتش بزند اما به دو دلیل این کار را نکرد؛ دلیل اول آنکه دوست نداشت کارت زرد بگیرد، چون در فوتبال دیده بود هر کس پیراهنش را درمی‌آورد، اخطار می‌گیرد! دلیل دوم هم آنکه می‌دانست با بحران جهانی گرم شدن زمین مواجه هستیم و نمی‌خواست با آتش‌ زدن پیراهنش به محیط‌زیست آسیب برساند. در همین فکرها بود که رهگذری ناشناس که بعدها مشخص شد چوپان دروغگوست، لیزری را که آخرین‌بار در استادیوم ورزشی از آن استفاده کرده و مهاجم و دروازه‌بان حریف را با آن مورد عنایت قرار داده بود، از جیبش درآورد و سعی کرد آن را داخل عنبیۀ لکوموتیوران بیندازد. هرچه هم دهقان‌فداکار به وی گفت این کار را نکن خطر دارد، او گوش نداد. چند روز بعد در روزنامه‌ها نوشتند که یک قطار از پشت زده‌ است به قطار جلویی. کسی هم آخرش متوجه نشد دلیل اصلی این اتفاق آن بوده که چوپان دروغگو داخل چشم رانندۀ پشت‌سری، لیزر انداخته و چون او جلوی خودش را نمی‌دیده، سرعتش را کم نکرده و این حادثه اتفاق افتاده است.

روباه و زاغ و سیل
زاغکی جعبۀ پنیری دید، به دهان برگرفت و زود پرید. روباهی که از آن حوالی می‌گذشت، زاغ را دید و گفت: «چه سری، چه دمی، عجب پایی!». در این لحظه زاغ، پنیر را به سمت روباه پرتاب کرد و گفت: «مگر خودت خواهرمادر نداری که دربارۀ وضعیت سر و پای من اظهارنظر می‌کنی؟» روباه شادمان پنیر را برداشت، اما بعد از خواندن نوشته‌های روی جعبه‌پنیر متوجه شد که پنیر از نوع پالم‌دار است و درنتیجه آن را دوباره به سمت زاغ پرتاب کرد. در همین لحظه سیلی آمد و روباه برای فرار از آن از درخت بالا رفت. زاغ به او گفت: «روباه‌ها که بالارفتن از درخت بلد نیستند.» و روباه پاسخ داد: «مجبور بودم، می‌فهمی؟» و بعد روباه از زاغ پرسید: «در روزهای اخیر فست‌فود خورده‌ای؟ کنسرو؟ آب نیترات‌دار؟» و هنگامی‌ که با پاسخ مثبت زاغ مواجه شد، گفت: «پس گوشتت قابل خوردن نیست، می‌روم فلافل
می‌زنم!».

کوه‌های آتش‌فشانی و تصمیم کبری
کبری برنامۀ یک کوهنوردی را با هم‌دانشگاهی‌هایش چید. الکی هم به مادرش گفت: «فردا امتحان دارم و کتابم را گم کرده‌ام و می‌روم از یکی از دوستانم جزوه‌اش را بگیرم.». مادرش با ناراحتی پاسخ داد: «کمی به فکر آینده‌ات باش، همۀ هم‌سن‌سال‌های تو در دانشگاه بهترین جزوه‌ها را با هفت نوع قلم در رنگ‌های متنوع می‌نویسند و خودشان آن کسی هستند که جزوه به این و آن قرض می‌دهند، آن‌موقع تو بدون جزوه هستی؟ من و پدرت یک پایمان لب گور است، نکند آرزو به دلمان کنی و خوشبختی‌ات را نبینیم.». کبری به حرف‌های مادرش اهمیتی نداد، اما زمانی‌که بالای کوه بودند، به یک‌باره کوه‌آتش‌فشان کرد. کبری که می‌دانست باید در انتهای داستان، یک تصمیم بزرگ بگیرد، سریع خودش را به خانه رساند و خطاب به مادر و پدرش گفت: «من یک تصمیم بزرگ گرفتم. قصد ادامه تحصیل ندارم.» و به این ترتیب به اولین خواستگارش جواب مثبت داد و این داستان به خیر و خوشی به اتمام
رسید.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس