دختر پشیمان

متین نیشابوری- برایم مهم نبود پدر و مادرم چه می‌گویند و چه توقع‌هایی از من به عنوان دختر بزرگ خانواده دارند. به خاطر لج‌بازی و دهن‌کجی‌هایم هرروز با آن‌ها دعوا و مرافعه داشتم. خانواده‌ام دربارۀ انتخاب دوست و رفت‌وآمدهایم ایراد می‌گرفتند. می‌گفتند هرکسی لایق دوستی و نشست و برخاست نیست. من تحت‌تأثیر حرف‌های خاله‌ام بودم. معتقد بود پدر و مادرم قدیمی و امل هستند. تحت‌تأثیر همین حرف‌ها در‌برابر خانواده‌ام می‌ایستادم اما آن‌ها، هربار که برایم خط و نشان می‌کشیدند، زود پشیمان می‌شدند و از ترس آبرویشان هم شده کوتاه می‌آمدند. نصیحت‌هایشان هم اثری نداشت.
یکی از دوستانم‌ دختر سربه‌راهی نبود. رفتارهای جلف و شوخی‌های عجیبی داشت. یک‌بار مجبورم کرد با تیغ روی دستم را خط بیندازم تا حرف اول اسمم حک شود. هفتۀ قبل قرار گذاشتیم با هم به بازار برویم. در بین راه، دو پسر که یکی از آن‌ها با دوستم سر و سری داشت جلومان ترمز کردند. مهناز اصرار داشت سوار ماشینشان بشوم. بهانه‌ای جور کردم و فوری به خانه برگشتم. فردای آن روز مهناز تماس گرفت و گفت این دو پسر گوشی تلفن همراه‌، پول‌ها و طلاهایش را زورگیری کرده‌اند، و از ترس خانواده‌اش دراین‌باره به هیچ‌کس چیزی نگفته است. با شنیدن این حرف‌ها، متوجه شدم خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شده است. نگران دوستم بودم و موضوع را به مادرم اطلاع دادم. او، به جای آنکه حمایتم کند، سخت‌گیری‌هایش را شروع کرد. دیگر در خانه زندانی شده بودم و هر لحظه گوشی تلفن وامانده‌ام را چک می‌کردند. از این رفتارها عذاب می‌کشیدم. امروز پنهانی از خانه بیرون زدم و خودم را به واحد مشاورۀ کلانتری رساندم. من پشیمانم و می‌خواهم اشتباه‌های گذشته‌ام را جبران کنم. می‌دانم پدر و مادرم راست می‌گویند و خیر و صلاحم را می‌خواهند اما مشکل ما این است که حرف همدیگر را نمی‌فهمیم.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس