بنگلادش، قسمت ششم/ حضور درخشان طلبه‌های جامعه‌المصطفی در بنگلادش

از مسیری شلوغ و پرترافیک که نزدیک دو ساعت طول می‌کشد، به‌سمت حسینیۀ میرپور داکا می‌رویم؛ یکی از سه حسینیۀ مهم داکا با حیاطی تاریک، وسیع با کف گلی. بنای مسقف حسینیۀ اینجا کوچک است. در حد یک اتاق پانزده‌متری یا کمی بزرگ‌تر. اینجا را هم دو نفر از طلبه‌های ازقم‌برگشته اداره می‌کنند. هرجای بنگلادش رفتیم، طلبه‌های فارغ‌التحصیل جامعه‌المصطفی می‌درخشیدند. اینجا اثرات این فکر مبارک برای تشکیل مجموعۀ جامعه‌المصطفی را درک می‌کنی. مراسم میرپور هم به‌خوبی برگزار می‌شود. هدیه‌های متبرک را که درحال تمام‌شدن است، توزیع می‌کنیم. هدیه‌های اصلی در گمرک مانده است و برای آزاد‌شدنش مبلغ ٢۵٠٠‌دلار خواسته‌اند. بعد‌از برنامۀ میر‌پور و نزدیک ساعت‌٢١ باید با ون به‌سمت منطقۀ بوگرا حرکت کنیم؛ شهری با فاصلۀ حدود ۶‌ساعت از شمال داکا که از مناطق مهم شیعیان بنگلادش است.
یکشنبه ١۵‌مرداد / بین راه از منطقه‌ای عبور می‌کنیم که جادۀ آن بسیار شلوغ است. کامیون‌های زیاد جاده را یک‌طرفه می‌کنند. حدود ساعت‌٧ به بوگرا می‌رسیم. هتلی درب‌و‌داغان می‌گیریم. بدن‌ها کوفته و چشم‌ها خسته است. صبحانه را می‌آورند. برنامۀ ما ساعت ١٢‌ظهر است. تا ١١ استراحت می‌کنیم و از هتل به راه می‌افتیم. با تعجب می‌بینیم ماشین پلیس بیرون هتل منتظر ماست. پلیس‌ها جلو می‌افتند و به عنوان اسکورت تا شب با ما هستند. آقای امجد می‌گوید این نوع محافظت فقط مخصوص مقامات بالای دولتی و به‌دلیل حملۀ تروریستی سال قبل به شیعیان است. پلیس‌ها علی‌رغم میل ما آژیر می‌کشند و راه را باز می‌کنند. ابتدا به زیارت «ماهی‌سوار بلخی» می‌رویم؛ صوفی و عارفی که از بلخ به این منطقه مهاجرت کرده و سبب اسلام‌آوردن مردم شده است. نقل است که او بر پادشاه بت‌پرست اینجا غلبه کرده و خود حکومت عدل را شکل داده است. دلیل لقب «ماهی‌سوار» هم احتمالا به شکل مرکب یا وسیله‌ای از وسایل او باز‌می‌گردد. به مسجدی کوچک که سال قبل با حملۀ تروریستی مواجه شده و اولین شهید شیعۀ بنگلادشی را به خود دیده می‌رویم. اثر گلوله‌ها روی ستون مسجد دیده می‌شود. توی حیاط هم مزار شهیدِ بوگرا قرار دارد. موقع نماز است. دو صف تشکیل شده و انتهای مسجد کوچک، روی برگ‌های موز غذای نذری را آماده می‌کنند. بعد‌از نماز برای مراسم به حسینیه می‌رویم. شور و اشتیاق مردم مثل همۀ جاهایی که رفته‌ایم وصف‌نشدنی و نانوشتنی است. پس از ناهار در کوچه‌باغ‌های زیبای شهر گشتی می‌زنیم. کنار کوچه‌ها درخت‌های میوه‌های استوایی دیده می‌شود. طرف دیگر کوچه‌ای که عبور می‌کنیم، مزارع وسیع برنج است. برنج قوت قالب بنگلادشی‌هاست. حتی صبحانه هم اینجا برنج مصرف می‌شود. با‌وجود کشت وسیع، از خارج از کشور هم برنج وارد می‌شود. اتاق آقای مندل، همراه بنگلادشی ما دیدنی است. دور‌تا‌دور کتاب و کاغذ و‌... ، با عکس‌های امام و رهبر انقلاب. از دوستان بوگرایی خداحافظی می‌کنیم و با اسکورت پلیس‌ها به راه می‌افتیم. توی جاده، ماشین‌های پلیس هر‌چند کیلومتر عوض می‌شوند. یکی از ماشین‌ها دو پلیس زن دارد. پلیس‌ها تا نزدیک پل بزرگ، ما را همراهی می‌کنند. این پلی است روی بزرگ‌ترین رودخانۀ بنگلادش به طول بیش‌از ۵‌کیلومتر که برای عبور از آن باید عوارضی حدود ٢٢‌هزار تومان پرداخت. قبل از ساخت پل که ده سال پیش ساخته شده، باید ماشین‌ها سوار لنج می‌شدند و از رودخانه عبور می‌کردند. نیمه‌های شب به داکا می‌رسیم. هتل کوچکی را انتخاب می‌کنیم و بیهوش می‌شویم.
محمد‌مهدی خالقی

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس