خواب

هدیه سادات میرمرتضوی- شب بود و در خیابان‌های رضاشهر گم شده بودم. همان کوچه‌های بچگی. دیرم شده بود و باید به امتحانی می‌رسیدم که واریز حقوق‌هایمان به نمره‌اش بستگی داشت. داشت گریه‌ام می‌گرفت که سروکلۀ پیکانی سبز پیدا شد. عمو حسین بود. به همان جوانی بچگی‌هایمان. سوارم کرد و گرم صحبت شدیم. بعد، جلوی حوزۀ امتحانی‌ پیاده شدم. سر جلسه ترکیبی از همکارهای اداره و بچه‌های داستان‌نویس نشسته بودند. ناظر، رئیس اداره‌مان بود. چشمم که به سؤالات افتاد، برق از سرم پرید! سؤالات ترکیبی از فرمول‌های مثلثات دبیرستان، قضایای آماری دانشگاه، عناصر داستان‌ و خبرنویسی بود. نگاهم به صندلی کنارم افتاد. یکهو در باز شد و خانم مهتاش دبیر مهربان راهنمایی‌ام وارد شد. وقتی فهمیدم او قرار است برگه‌هایمان را تصحیح کند، دلم قرص شد. تازه می‌خواستم بروم سراغش و بگویم چقدر توی این سال‌ها می‌خواستم دوباره ببینمش که با صدای ویبرۀ موبایل، از جا پریدم. خواب دیده بودم. یک خواب امتحانی دیگر با ترکیبی از شخصیت‌های مختلف زندگی‌ام. دربارۀ خواب، کتاب‌ها نوشته‌اند و تحقیق‌ها کرده‌اند ولی هنوز ناشناخته و لاینحل است. هنوز نمی‌دانیم وقتی سرمان را روی بالش می‌گذاریم، قرار است چه اتفاقاتی بیفتد. شاید شیرینی خواب به همین باشد که صحنه‌هایش قابل پیش‌بینی نیست و می‌توانی چند لحظه‌ای با عمویت که الان در بهشت جا دارد، هم‌کلام شوی و وقتی بیدار شدی برایش فاتحه‌ای بخوانی یا برای دوست قدیمی‌ات که توی خواب داشت کمکت می‌کرد، پیامی بفرستی تا از آن سوی اقیانوس‌ها بخواند. به یاد روزهای خوب هشت سالگی.
itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس