آخرین خبرها

نبار برایم!

هدیه سادات میرمرتضوی-ساعت دوی نیمه‌شب است. صدای باران می‌آید. باران در نیمه‌شبی بهاری که اگر لای پنجره را هم باز بگذاری و عطرش توی اتاقت بپیچد، نور علی نور می‌شود. با این فکرهای قشنگ، چراغ را خاموش می‌کنم تا بخوابم که صدای دزدگیر ماشینی سرتاسر کوچه می‌پیچد: «بوق‌بوق... بوق‌بوق... بوق‌بوق». با خودم فکر می‌کنم الان تمام ‌می‌شود. صاحب ماشین که حتما مهمان است و با عبور ماشین دیگری، دزدگیرش صدا کرده سر می‌رسد، دزدگیر را می‌زند و به صداها خاتمه می‌دهد. چند دقیقه در سکوت می‌گذرد. چشم‌هایم را تازه بسته‌ام که دوباره: «بوق‌بوق... بوق‌بوق... بوق‌بوق». توی تاریکی پشت پنجره می‌روم و به حیاط خانه‌های روبه‌رو زل می‌زنم. آن‌قدر صبر می‌کنم تا دوباره صدا بلند شود. توی یکی از حیاط‌ها، چراغ دزدگیر ماشینی خاموش و روشن می‌شود. ولی آدمی دور و برش نیست. «بوق‌بوق... بوق‌بوق... بوق‌بوق». حالا مامان و بابا هم بیدار شده‌اند و بابا بین رفتن درِ خانه همسایه‌ای که حتی طبقه‌اش را نمی‌داند زیر این باران در ساعت دو و نیم ‌شب و ماندن و تحمل صدا مردد است. توی گوش‌هایمان پنبه می‌کنیم و سرمان را زیر لحاف می‌بریم. بی‌فایده است. ساعت٣ شده و ماشین همچنان بی‌محابا می‌بوقد! سه‌تایی لحاف به دست به هال پناه می‌بریم تا بتوانیم لااقل این چند ساعت باقی‌مانده را بخوابیم. روز بعد، بابا سراغ همسایه می‌رود و از ساکنان واحد پایینی می‌شنود صاحب ماشین به سفری طولانی رفته و دیشب دزدگیر ماشینش زیر باران اتصالی کرده. شب نزدیک است و من با وحشت به آسمان ابری نگاه می‌کنم. اگر ببارد؟
itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس