نسخه پی دی اف
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
-

یادداشتی به بهانه یک اردیبهشت روز بزرگ داشت سعدی؛ برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

.


ابوطالب مظفری - گفته‌اند که شاعران بزرگ هم قاعده‌سازند و هم قاعده‌شکن، به این معنی که جامعۀ ادبی گاه به‌دلیل نفوذ کارهای یکی از این بزرگان به‌سمت نوعی شعر گرایش می‌یابد و خصوصیات سبکی و فرمی کارهای ایشان را به‌عنوان قواعدی لایتغیر چون الگو برمی‌گیرد و به‌کار می‌بندد؛ به‌عنوان مثال شاعر خیال‌آوری مانند صائب ظهور می‌کند و اندک‌زمانی بعد از آن مضمون‌پردازی و نازک‌خیالی و تب ازدحام خیال سرتاسر شاعران آن عصر را فرامی‌گیرد. این چنین است که عنصر «خیال» می‌شود رکن اصلی شعر و، اگر شعری در عرصۀ خیال تُنُک‌مایه باشد، به‌چیزی گرفته نمی‌شود و خیلی راحت به‌اتهام «نثروارگی» از میدان به‌در می‌شود. هنوز این تب‌نخوابیده، شاعر بزرگ یا نیمه‌بزرگ دیگری از راه می‌رسد و این بار با تکیه بر عنصر زبان دست به خلاقیت می‌زند و چند کار ارزشمند ارائه می‌دهد. طولی نمی‌کشد که در مجامع ادبی ریتم نقد عوض می‌شود و دیگر پچ‌پچ‌ها از اهمیت زبان در شعر است و هاکذا باب فعلله و تفعلله.
اگر با این منطق به‌سراغ شیخ‌ اجل، سعدی شیرازی، برویم، می‌بینیم ایشان نیز از قاعده‌شکنان و قاعده‌سازان بزرگ روزگار خودش بوده است، و از قضا این قاعده‌شکنی ایشان امروزه نیز باعث گیجی برخی از ناقدان و شاعران شده است. بخش کلاسیک‌مزاج شعر امروز فارسی، به‌حق یا به‌ناحق، چند دهه است که تحت‌تأثیر حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی شعر را با محک خیال تعریف می‌کند و شعریت یک شعر را در داشتن عناصر خیال فربه می‌بیند، و البته نه خیالی اندک‌مایه، خیالی که به ابهام و ایهام پهلو بزند و بتواند برای مدتی انجمن‌های شعری را در گره‌گشایی از آن سرگرم کند. این است که در چنین انجمن‌هایی شیخ راهی ندارد و،
اگر خدای ناخواسته روزی گذرش به یکی از این مجامع ادبی بیفتد، جایگاهش همان جایگاه «فقیهی کهن‌جامه‌ای تنگدست» است که در ایوان قاضی به صف در نشسته بود و «نگه کرد قاضی در او تیزتیز/ معرّف گرفت آستینش که خیز»، زیرا شعر سعدی هرچه باشد دو ویژگی دارد که از قضا هر دو چندان با مزاج ناقدان زمانۀ ما سازگاری ندارد. نه خیالش آن‌چنان شاخ و برگ گسترده و سایه‌گستری دارد و نه زبانش آن مایه کبکبه و دبدبه که خودش را به چشم‌ها بکشد و اذهان را مرعوب کند. شعر سعدی ساده و بی‌پیرایه است.
اما چه رازی در این بی‌پیرایگی و سادگی شعر او هست که هنوز جایگاه رفیعش را علی‌رغم بی‌مهری‌های دوران حفظ کرده و همین که گرد و خاک جریان‌ها و موج‌های گوناگون فرم و ساختار و غیره اندکی فرونشست و لا و نعم‌های فقیهان ادبی کاری از پیش نبرد و مجلس اندکی آمادۀ شنیدن سخنان ایشان گشت به کلک فصاحت‌بیانی که دارد حرفش را چون نگین بر دل‌های آماده نقش می‌کند؟ اینجاست که باید گفت بزرگ‌ترین قاعده‌شکنی سعدی این است که کارهایش بسیاری از تعاریف رایج و پذیرفته‌شدۀ شعر را نادیده می‌گیرد و مخاطبش را مجاب می‌کند،فی‌المثل در این غزل از ایشان که می‌فرمایند:«خبرت خراب‌تر کرد جراحت جدایی/چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی// تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟/چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟// بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی/شب و روز در خیالیّ و ندانمت کجایی// تو جفای خود بکردیّ و نه من نمی‌توانم/که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی// چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان؟/تو هرآن ستم که خواهی بکنی که پادشایی// من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت/برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی ...».
این غزل علی‌رغم سادگی و بی‌پیرایگی در خیال و زبان چه اکسیری دارد که نمی‌توانیم از آن بگذریم و آن را به‌عنوان یکی از غزل‌های ماندگار زبان فارسی قبول نکنیم؟ در چنین حالاتی یا باید پا روی ذوق سلیم و احساس طبیعی خود بگذاریم و به انکار مسلمات برآییم یا اینکه قبول کنیم که آن تعاریف که تا حالا برای تعیین شعریت شعر در آستین داشتیم تام و تمام نیست و شعرهای شیرین سعدی به ما می‌گوید که آن شاعری قابل ‌تبیین منطقی نیست، و به‌قول هم‌وطنش، حافظ:«دلبر آن نیست که موییّ و میانی دارد/ بندۀ طلعت آن باش که آنی
دارد».