چاپلوسی

کم آدمی پیدا می‌شود که از چاپلوسی بدش بیاید و در مقابل آن مقاومت کند؛ یعنی ذات آدم یک جوری است که از چاپلوسی خوشش می‌آید. فقط وقتی می‌فهمیم یک نفر دارد چاپلوسی می‌کند که نقشی در آن نداریم‌؛ مثلا یک نفر دارد چاپلوسی کسی دیگر را می‌کند و ما بعینه می‌بینیم که طرف دارد چه دروغ‌های شاخ‌داری می‌گوید و چگونه دارد شخصیت نداشتۀ ممدوح را به‌شکل اغراق‌آمیزی تصویر می‌کند که آدم را به‌تعجب وامی‌دارد. چند بار در چنین مواقعی خنده‌ام گرفته است. حتی در آخرین مرتبه کارمند ادار‌ه‌ای که برای کاری به آنجا رفته بودم نامۀ مرا امضا نکرد و فرمود:
- «شما بروید هفتۀ بعد بیایید‌.».
عرض کردم:
- «بنده به شما نمی‌خندیدم‌. لطیفه‌ای یادم آمد و ناخود‌آگاه خنده‌ام گرفت.»
- «مگر من چیزی گفتم یا به شما جسارتی کردم؟! فقط عرض کردم تشریف ببرید هفتۀ بعد بیایید.».
حالا کار من واجب است و مرخصی هم ندارم. گفتم: «خدایا! چه کار کنم؟!». نشستم همان گوشه روی یک صندلی و شروع کردم مدیحه‌ای در وصف ایشان و ادارۀ مربوطه سرودم که فکر می‌کنم از اول تا آخرش دروغ و بهتان بود‌. بعد رفتم خدمت ایشان و عرض کردم:
- «جناب! بنده شاعر هستم و شعر می‌گویم. از برخورد خوب شما به‌وجد آمدم و قصیده‌ای سرودم که بدم نمی‌آید خدمت شما تقدیم کنم‌.».
ایشان لبخندی زدند. ناگهان دیدم همۀ مدیران و رؤسای ادارۀ مربوطه دور میز ایشان جمع شده‌اند و «احسنت»گویان و سر تکان‌دهان درخواست تکرار بعضی از ابیات را دارند. حتی یک نفر نسخۀ خط‌خوردۀ شعر را گرفت تا در نشریۀ ادارۀ مربوطه بچاپد! وقتی همۀ مدیران ضمن تشویق بنده کار اداری‌ام را راست‌و‌ریست کردند چنان احساس بیهودگی و حماقتی می‌کردم که داشت اشکم سرازیر می‌شد، ولی اصلا مهم نبود، چون کارم راه افتاده بود‌!
قاسم رفیعا
itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس