آخرین خبرها

گفتگو با علیرضا یوسفی فرمانده سابق تخریب لشکر٢١ امام‌رضا(ع) به‌بهانه سالگرد عملیات کربلای۵ ؛ از هر وجب خاکمان دفاع کردیم

حمیده وحیدی- اگرچه قصه عروج شهدای غواص کربلای۴ سه‌ دهه دل‌ها را سوزاند، همان زمان به فاصله دو هفته بهترین برنامه‌ریزی برای حمله و غافل گیری بعثی‌ها صورت گرفت که در این بین، نمی‌توان از تدبیر مرحوم آیت ا... ‌هاشمی‌رفسنجانی که فرمانده کل قوای ایران در آن ایام بودند، یاد نکرد. کربلای۵، ضربه نهایی جنگ به قدرت‌هایی بود که ۶سال در پشت صدام ایستادند اما نتوانستند یک وجب از خاک ایران را بگیرند. بعداز کربلای۵، استکبار جهانی تلاش خود را انجام داد تا ایران را مجبور کند قطع‌نامه۵٩٨ را بپذیرد. در این بین، گفتگویی داشتیم با علیرضا یوسفی، جانباز شیمیایی ٧٠درصد که از ناحیه چشم هم آسیب شدیدی دیده است. او فرمانده تخریب لشکر٢١ امام‌رضا(ع) بود که از سال۶١ در تمام عملیات‌ها شرکت داشت.

شنیدم که قصه مجروحیت شما به یکی‌دو مرتبه ختم نمی‌شود. حتی همسرتان هم سلول‌های بنیادی چشمشان را به شما پیوند زدند؛ درست است؟
من ١٧مرتبه مجروح شدم. تقریبا می‌شود گفت، هیچ جای تنم الان سالم نیست. بدنم و به خصوص چشم‌هایم شیمیایی شده است. هر ١٨ماه یک‌بار پیوند قرنیه دارم. عمل هم با بیهوشی کامل است. بار اول هم از چشم خانمم داوطلبانه سلول بنیادی گرفته شد که آن‌هم قصه مفصلی دارد که این هم ایثارگری همسران جانبازان را می‌رساند. یادم هست همان وقت آقای قالیباف به دیدن هردوی ما آمده بودند و به همسرم گفتند «شما در حین نامردی، مردانگی بزرگی کردید!»

می‌دانید که رزمندگان سپاه و ارتش خراسان به خصوص مشهد نقش کلیدی در جنگ هشت‌ساله دفاع‌مقدس داشتند، اما چرا شهرهای دیگری شبیه اصفهان تا این‌حد کار فرهنگی‌شان پررنگ‌تر است؟
ما این مشکل را از همان زمان جنگ داشتیم؛ یعنی کار فرهنگی‌مان خیلی کم است و قدر داشته‌هایمان را نمی‌دانیم. اصفهانی‌ها از ابتدای جنگ هم اتحاد بیشتری نسبت‌به ما داشتند. کوچک‌ترین حرکت مثبتشان را با بازتاب بالایی نشان می‌دادند حتی بعداز جنگ هم این کار را ادامه دادند؛ یعنی رده‌های نظامی آن‌ها خیلی بالاتر از ما بود. اگر دقت کنید، می‌بینید چه حجم بالایی از سردارها را رسانه‌ای کرده‌اند. آن‌ها بیشتر از ما به ایثار و ازخودگذشتگی بها می‌دهند و همین می‌شود که نسل جوان امروز اصلا شهدای شهرش را نمی‌شناسد. بگذارید یک خاطره برایتان تعریف کنم: یک روز هم کلاسی‌های پسرم را در خیابان سوار ماشین کردم. همین‌که توی ماشین نشستند، از من پرسیدند «شما که جبهه بودید، آیا شهید همت را می‌شناسید؟» آن لحظه خیلی دلم گرفت. کمی که گذشت، دوباره سوال کردند «شما شهید باکری را هم می‌شناسید؟» این‌بار به‌جای پاسخ به آن‌ها گفتم، بگذارید من یک سوال از شما بپرسم «آیا شهید میرزایی را می‌شناسید؟» که متاسفانه هیچ‌کدام نمی‌شناختند. نزدیک به یک‌ماه پیش آقای محسن رضایی در صفحه اینستاگرامشان گذاشته بودند «در عملیات میمک، یک بسیجی خراسانی به‌نام شهید حمید صبوری مین جنگی را ابتکار کرد که هیچ‌کسی در دنیا این نوآوری را انجام نداده بود». اگر همین شهید در دیگر استان‌ها بود، مطمئن باشید صدایش تمام ایران را گرفته بود اما امتحانی از چند نفر بپرسید، تا ببینید چه تعداد در این شهر این شهید را می‌شناسند!

لطفا کمی از کربلای۵ بگویید. چطور می‌شود که ما در کربلای۴ شکست سختی می‌خوریم اما می‌توانیم یک‌باره به فاصله دو هفته مجددا عملیات کنیم و زمین‌های عراق را بگیریم؟
علت شکست ما در کربلای۴ یک مسئله استراتژیک است که در تمام جنگ‌های دنیا صورت گرفته است. ما اصل غافل گیری را آن‌طورکه بایدوشاید رعایت نکردیم. باوجود اینکه عملیات هم لو رفته بود و گویا منافقین خبرها را به آن‌ها رسانده بودند، اصل غافل گیری بسیار مهم است. بالاخره آن‌ها می‌فهمند وقتی جاده‌ای که در روز شاهد عبور یک ماشین غذا بوده است، یک‌باره هر نیم ساعت نیرو وارد می‌کند؛ پس قرار است خبرهایی شود. ضمن اینکه نیروهای داوطلب در زمستان همیشه بیشتر از تابستان بودند و همین مسئله هم به لورفتن عملیات‌ها کمک بیشتری می‌کرد و ما قبل‌از کربلای۵ هم عملیات‌های دیگری داشتیم که لو رفته باشد. از قدیم هم عراقی‌ها ماهواره و امکانات بی‌سیم قوی‌تری نسبت‌به ما داشتند.

چرا نیروهای داوطلب در ایام زمستان بیشتر در جبهه‌ها حضور داشتند؟
با اینکه هوا سرد بود، کارگران، روستاییان و کسبه در این فصل کار کمتری در محل زندگی‌شان داشتند و بیشتر به جبهه می‌آمدند. از آن‌طرف، این افراد حقیقتا نیروهایی دلسوز و زبده بودند؛ بنابراین فرماندهان غالبا عملیات‌ها را در زمستان انجام می‌دادند.

اما ۶ سال از جنگ گذشته بود؛ آیا تجربه ما
به‌اندازه‌ای نبود که حواسمان به غافل گیری دشمن
باشد؟
عملیات خیبر فقط دو سال بعداز جنگ انجام شد و درصورتی رخ داد که ما وقتی ۴٠کیلومتر راه را طی کرده بودیم، تازه عراقی‌ها بیدار شدند. این نشان‌دهنده تدبیر برای اصل غافل گیری بود. یادم هست در والفجر٣ وارد سنگر عراقی‌ها شدم و آن‌ها را درحال خواب دستگیر کردم، اما بالاخره این چیزها در جنگ پیش می‌آید و در کربلای۴ کمی محافظه‌کاری‌ها کمتر شد؛ وگرنه همان نیروها و همان جبهه ١۵روز بعد توانستند حماسه کربلای۵ را رقم بزند.

بعداز آن شکست سخت، روحیه نیروها تضعیف نشده بود؟ یعنی خسته از یک جنگ نابرابر نبودند؟
در اینکه بعثی‌ها همیشه از ما در تجهیزات کامل‌تر بودند، بحثی نیست. همین خمسه‌خمسه را ابتدای جنگ نمی‌دانستیم که چیست. حتی مین نداشتیم. مین‌های آن‌ها را می‌گرفتیم و خودمان استفاده می‌کردیم؛ اما بچه‌های ما روحیه شگفت‌انگیزی داشتند.
یادم هست فرماندهان بعداز عملیات کربلای۴ نگفتند که قرار است خیلی سریع حمله کنیم اما ازطرفی، به ما اعلام کردند تمرین‌هایمان را ادامه دهیم. آن زمان فضای حزن‌انگیزی در تخریب به وجود آمده بود؛ از یک طرف دوستان زیادی را از دست داده بودیم به‌طوری‌که تقریبا نصف غواصانمان شهید شده بودند.
ازطرف دیگر، رزمندگان می‌خواستند خون دوستانشان پایمال نشود. در جنگ‌های کلاسیک جهان این‌گونه است که اگر یک طرف تلفات دهد، دیگر کارایی لازم را ندارد اما در جنگ و دوران دفاع‌مقدس، ما کاملا برعکس عمل کردیم؛ اگر جایی خونی ریخته می‌شد، بچه‌ها روحیه حمله و دفاع بیشتری پیدا می‌کردند. حتی ما این فضا را در شهرهایمان هم می‌دیدیم؛ مثلا در کوچه‌ای، هیچ شهیدی وجود نداشت. همین‌که یکی از مردان آن به جبهه می‌رفت، ۵نفر دیگر هم او را همراهی می‌کردند. تلفات آن زمان جوشش خودبه‌خودی داشت. الان هم نگاه کنید، بچه‌هایی که سال‌ها در جنگ ماندند، همان‌هایی بودند که بارها مجروح
شدند.

کربلای۵ در سال۶۵ ضربه نهایی را به دشمن می‌زند؟
دقیقا همین‌طور بود. ما باتوجه‌به اصل غافل گیری و شرایط موجود در بین نیروهای بعثی به‌شدت صدام را غافل گیر کردیم. این درحالی بود که فرماندهان عراقی آمارهای عجیب و حتی خنده‌داری درباره کربلای۴ منتشر کرده بودند و صدام به خیال اینکه ضربه کاری به ایران زده بود، به‌عنوان تشویقی فرماندهانش را به مرخصی فرستاده بود؛ در این زمان، با تدبیر طوری به آن‌ها حمله کردیم که تازه بعد‌از ٣روز، فرماندهان آن‌ها برگشتند و همین شد که عملیات کربلای۵ مدت‌ها به طول انجامید؛ چراکه مدام بعثی‌ها با هدف پس‌گیری منطقه به ایران پاتک می‌زدند.

لشکر٢١ امام‌رضا(ع) به کدام مناطق حمله کرد؟
سردار قاآنی من را به فرماندهی خواستند. ایشان آن زمان فرمانده لشکر٢١ امام‌رضا(ع) بودند. قرار بود گردان ما از منطقه «نهر خین» و «جزیره بوارین» عملیات را شروع کند؛ البته قبل‌تر منطقه را کاملا شناسایی کردیم.
ما کلا ٢۵متر با عراقی‌ها فاصله داشتیم. خط ٢۵متری را آب گرفته بود. عمق آب به‌اندازه‌ای بود که نه می شد غواصی کرد و نه می‌شد به صورت پیاده راه را طی کرد. به همین دلیل باید انفجارهایی را تدارک می‌دیدیم که در این حین، بچه‌ها مسیر را بپیمایند.
یکی از اصول مهم جنگ ما همان ابتکاراتی بود که به کار می‌بردیم. برای عراقی‌ها تانک و توپ و خمپاره چیزی نبود، اما ما همان تلاش ۵٠سال پیش را داشتیم؛ پس خیلی از نواقصمان را با خلاقیت حل می‌کردیم. ضمن اینکه برای جان تک‌تک نیروها ارزش زیادی قائل بودیم.
جدیدا مد شده که می‌گویند «در جنگ، بچه‌ها احساسی عمل می‌کردند و خودشان را روی مین می‌انداختند». درصورتی‌که اصلا این‌طور نبوده است. ما بهترین تخریبچی‌ها را در جنگ داشتیم. شاید تعداد محدودی به‌خاطر ضرورت خودشان را روی مین انداخته باشند، اما این مسئله به‌قدری کم است که در کل هشت سال و رشادت‌ها و مهندسی عظیم جنگ، گفتنی نیست.

چرا در کربلای۵، بصره را نگرفتیم؟
کار اصلی عملیات کربلای۵ در شمال پنج‌ضلعی شلمچه بود. عراقی‌ها با کمک طراحان آمریکایی خاک ریزهای هلالی درست کرده بودند که داخلش کاملا مسلح بود. سیم‌های خاردار فرشی یعنی عرض ۵متر با طول نیم‌متری را ساخته بودند که نمی‌توانستی پایت را داخلش بگذاری.
پس به این فکر کنید باوجود این، بچه‌های ما توانستند وجب‌به‌وجب پیشرفت کنند. تاکید دارم ما نمی‌توانستیم با یک گردان منطقه وسیعی را بگیریم؛ ما وجب‌به‌وجب پیش می‌رفتیم.
این درحالی بود که تمام دنیا پشت صدام ایستاده بود. شهید ابراهیم شریفی که معروف به «چریک پیر» است و بسیار فرد باتجربه و شجاعی بود، یک‌بار از خط، به عقب فراخوان شد.
کلا دو کیلومتر راه بیشتر طی نکرد اما همین رفت‌وآمد ایشان باعث شد تا منطقه‌ای که گرفته بودند، توسط عراقی‌ها پس‌گرفته شود. جنگ کربلای۵ واقعا تن‌به‌تن و شدید بود؛ یعنی متربه‌متر پیش
می‌رفتیم.
..........................................
تدبیر امام(ره) در سال۶١ آرامش امروز ماست
این روزها در فضاهای مجازی مکررا این سوال پرسیده می‌شود که «چرا حضرت امام(ره) در سال۶١ قطع‌نامه را نپذیرفتند؟» و افراد بنابه فراخور اطلاعات و آگاهی‌شان پاسخ‌های نادرستی می‌دهند. برخی‌ها هم می‌خواهند حقیقت جنگ را انکار کنند. قطع‌نامه۵٩٨ واقعا به‌نفع ما نبود و هنوز عراقی‌ها در ابتدای دهه شصت در خاک ما
بودند.
آن قطع‌نامه آتش‌بس موقت بود و نشان‌دهنده صلح کامل نبود. ما باید به‌دنبال عراقی‌ها می‌رفتیم تا خاکمان را پس بدهند و می‌دانستیم صدام زیربار نخواهد رفت؛ پس بهترین کار این بود که توان نظامی‌مان را به رخ دنیا بکشیم تا دیگر جرئت تجاوز به ایران را پیدا نکنند.
همان‌طورکه می‌بینید، از آن سال‌ها تا به امروز هم هیچ‌کس جرئت نکرده به خاک ایران تجاوز کند. در سال۶١ مناطق زیادی از ما به دست عراقی‌ها افتاده بود. آن‌ها همین‌که فکر می‌کردند ما ضعیف هستیم، مجددا حملاتشان را ادامه می‌دادند. همان‌طورکه بعداز پذیرش قطع‌نامه هم این کار را کردند و به‌پشتیبانی عملیات مرصاد تا پشت اهواز خودشان را رساندند. در کربلای۵ ما توانستیم به آن‌ها بفهمانیم، اگر دیر بجنبند، عراق را خواهیم گرفت.
بچه‌های کربلای۵ کاملا متفاوت از رزمندگان سال۵٩ بودند. ما تجربه نظامی زیادی کسب کرده بودیم؛ به‌طوری‌که فقط استان خراسان توانسته بود در آن سال‌ها ١١یگان را آرایش دهد؛ درصورتی‌که در ابتدای جنگ، یک یگان هم نداشتیم. تدبیر حضرت امام(ره) این روزها برای ما آرامش‌بخش است؛ به‌طوری‌که ایشان برای ما نسخه‌ای از برخورد با قدرت‌های استکبار پیچیده‌اند که اگر به آن عمل می‌کردیم، هیچ‌گاه تا به امروز سر مسئله‌ای شبیه برجام رودست نخورده بودیم.
..........................................
آیا هنوز هم خط‌شکن هستیم؟
یک زمانی بر سر خط‌شکن‌بودن بین فرمانده‌ها بحث می‌شد؛ یعنی به‌اندازه‌ای داوطلب برای پیشروی وجود داشت که فرماندهان عالی‌رتبه نمی‌توانستند بین نیروها انتخاب کنند. اکثرا بچه‌های بسیجی بودند که به عشق شهادت می‌آمدند؛ البته این مسئله تنها صرف شهادت‌طلبی نبود. پیشروی به منطقه‌ای ناآشنا که درباره‌اش نمی‌دانی، چیزی نداشت به‌جز شهادت، اسارت و مجروحیت. این روزها جانبازان قطع‌نخاعی را می‌بینیم که ٣۵سال است نمی‌توانند ذره‌ای حرکت کنند.
گاهی تفاوت بین جوانان امروز و دیروز را به‌راحتی می‌بینم. ای‌کاش می‌دانستیم کسانی که رفتند و خانواده‌هایشان را سال‌ها تنها گذاشتند، برای یک‌وجب خاک جان دادند! گاهی حتی فکر می‌کنم آن جوانان ابتدای جنگ را هم در انتهای آن، دیگر ندیدیم. خط‌شکن‌بودن کار آسانی نیست. باید در میدان جنگ و درمقابل آتش‌ باشی که بدانی مرد عمل کیست. در جنگ، چند چیز مهم وجود داشت؛ ابتدا توکل و توسل بر خدا. یادم هست یک‌بار بعداز انفجار پل در دشت مسطحی در منطقه مهران کاملا در دل عراقی‌ها بودیم. یک‌باره دیدیم کامیونی پراز عراقی‌ درحال عبور است. ما هم بدون هیچ خاکریزی روبه‌روی آن‌ها ایستاده بودیم.
نمی‌دانید چقدر غیرقابل‌باور است که در آن لحظه، آیه «وَ جعلنا....» از سوره یاسین را خواندیم و عراقی‌ها در جاده مسطح ما را ندیدند. حالا هم اگر جوانان امروز همان توکل بچه‌های قدیم را در جبهه جنگ نرم با دشمن داشته باشند، حتما موفق می‌شوند. ما گوشمان پر است از رجزخوانی‌هایی که دشمنانمان از گذشته تا امروز به شکل‌های مختلف داشتند. زمانی، سلاحشان تفنگ بود و امروز خودشان را در لباس دوست پنهان کرده‌اند. این انقلاب ریشه‌ای به‌نام «خون مظلوم شهیدان» دارد.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس