نسخه پی دی اف
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
-

لجبازها پیروز می‌شوند

.


هدیه سادات میرمرتضوی- روز-داخلی-بانک: کارمند بانک، کارت جدید را دست دختر داد و گفت: «بفرمایید از دستگاه بیرون برایش رمز دوم تعریف کنید تا بعد از آن، موبایل بانک را روی گوشی‌تان نصب کنم».
دختر که دید خیلی ضایع‌ می‌شود اگر به کارمند بانک بگوید نه‌تنها بلد نیست این‌کار را بکند بلکه تنها کارت بانکی زندگی‌اش که رمز دوم داشته و حالا منقضی شده را هم خواهرش برایش رمز تعریف کرده، کارت را گرفت و مصمم از بانک بیرون
آمد.
� � �
روز-خارجی-جنب بانک: جلوی دستگاه عابر بانک، غلغله بود. دختر با نگرانی نگاهی به صف انداخت و توی دلش حساب کرد یعنی کِی ممکن است نوبتش شود؟ کمی توی صف پا به پا شد و یهو توجهش به باجه‌ دیگری جلب شد که درست کنار باجه‌ اول بود و بالایش این عبارت به چشم می‌خورد: «ویژه‌ عملیات غیرنقدی» فهرست عملیات را که بالای دستگاه درج شده بود، خواند که شامل تغییر رمز کارت هم می‌شد و با خوشحالی پشت سر تنها آدم منتظر در صف، ایستاد.
نفر جلویی فوری کارش را انجام داد و حالا دختر مانده بود و دستگاه جدیدی که تا به حال نه اسمش را شنیده بود و نه با طرز کارش آشنایی داشت.
نمی‌فهمید چرا این دستگاه جای کارت ندارد. پس چطور می‌شد با آن کار کرد؟ یعنی نفرات قبلی چه‌کار کرده بودند؟ ورد خوانده و به دستگاه فوت کرده بودند؟ کارت را مدام دور دستگاه می‌چرخاند بدون اینکه محلی برای ورودش پیدا کند. می‌خواست از یک نفر طرز استفاده از دستگاه را بپرسد. ولی باید خودش کار را تمام می‌کرد.
لحظه‌ای به پشت سر نگاه انداخت و با دیدن مردی که تازه رسیده بود، فکری به سرش زد. فورا از جلوی باجه کنار رفت و مودبانه گفت: «شما بفرمایید». تا مرد سمت عابربانک رفت با دقت به طرز کارش خیره
شد.
مرد، نوار مشکی‌ پشت کارت را کنار دستگاه کشید و با زدن رمز، فعالش کرد و عملیات مدنظر را انجام داد. پس قضیه از این قرار بود. تا مرد رفت، پشت سرش سمت دستگاه دوید و سرسختانه کارت را کنار دستگاه کشید. پس چرا کار نمی‌کرد؟ کلافه شده بود. لحظه‌ای به فکر فرو رفت و یهو متوجه شد دارد کارت را چپه می‌کشد.
با نگرانی به اطراف نگاه کرد. کسی حواسش به او نبود. کارت را با آرامش برعکس کرد و چند دقیقه بعد برای اولین‌بار در زندگی‌اش توانست، طعم شیرین تعریف رمز دوم کارت را بچشد.
� � �
شب-داخلی-اتاق: بعد از پشت سر گذاشتن تجربه خوب صبح، دختر توی اتاقش نشسته بود و به صفحه مونیتور مقابل نگاه می‌کرد.
هوس کرده بود امشب که شب تعطیل است، فیلم ببیند. فیلمی که دوستی که آن را داده بود، تاکید داشت قبل از دیدن باید برایش زیرنویس دانلود کند. این کار را تا به حال انجام نداده بود ولی او که این همه توانایی داشت تا برای کارتش رمز دوم انتخاب کند، چرا نتواند برای فیلمش زیرنویس
بگیرد؟
با این افکار، زیرنویس فیلم را دانلود کرد اما بقیه‌اش را نمی‌دانست چه‌کار کند. از اینترنت کمک گرفت و مرحله به مرحله دستور را اجرا کرد. ولی عوض آمدن زیرنویس، خطایی با کلی حروف عجیب و غریب روی صفحه‌ کامپیوترش ظاهر می‌شد. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و دختر با وجودی که داشت فرصت طلایی‌ خود را برای تماشای فیلم، از دست می‌داد هنوز سرسختانه تلاش می‌کرد.
او باید می‌توانست. چرا نتواند؟ یهو سلول‌های خاکستری مغزش به جنبش افتادند و نکته‌ای مهم به ذهنش آوردند. نکند چون پوشه زیرنویس دانلود شده به شکل zip بود، این خطا رخ می‌داد؟ فوری پوشه را تغییر داد و عملیات را تکرار کرد. بالاخره آشکارشدن زیرنویس درشت فیلم در پایین صفحه، همه‌ خستگی‌هایش را به در کرد. آن‌قدر که تا خود ساعت چهار صبح به تماشای فیلم
نشست.
آن روز، یاد گرفتن دو کار جدید در عرض یک روز، درس خوبی به دختر داده بود. اینکه خواستن توانستن است و از آن مهم‌تر لجبازها بالاخره پیروز
می‌شوند.