طيبه ثابت - اگر در اين ماه مبارك، گذرتان به حرم و به خصوص ايوان مقصوره افتاده باشد، حتما آن صداي دلنشين را شنيدهايد. صدايي كه بيشك شما را به سمت خودش ميخواند و خستگي را از وجودتان دور ميكند. گوش كه ميدهيد، انگار درهاي آسمان را ميبينيد كه باز شده است. جلوتر كه ميرويد، دلتان ميخواهد كفشهايتان را از پا دربياوريد و روي فرشهاي حرم شاه خراسان و ضامن همه دلهاي شكسته بنشينيد و فقط چشمهايتان را ببنديد و باز هم بشنويد. اين صداي آرام و دلنشين چيزي جز ترتيلخواني آيههاي كتاب آسماني نيست كه توسط چند كودك قاري اين چنين زيبا و با شكوه اجرا ميشود. آنها روز در ميان به ايوان مقصوره ميآيند و چونان پرندگان بهشتي «آيههايي» ميخوانند.

آيههايي كه كلام خداست و در دل آشيانه ميگيرد. به همين بهانه با اين كودكان حافظ و قاري قرآن گفتگو ميكنيم:
لطفا خودتان را براي ما معرفي بفرماييد.
عليرضا فرخنده هستم 9 ساله.
معين صالحي جمال هستم 10ساله.
محمدحسين قرقچيان هستم 11ساله.
از موفقيتهاي خود براي ما ميگوييد؟
عليرضا فرخنده: 6 جزء را پيش مادرم حفظ كردهام. در زمينه قرائت و حفظ كار ميكنم و از 4سالگي قرآنخواندن را آغاز كردم. سال 89 نفر اول مسابقات قرآن ناحيه و استان شدم.
معين صالحي جمال: در زمينه حفظ و ترتيل و قرائت كار ميكنم. از 5سالگي شروع كردم و حافظ 7 جزء قرآن هستم. نفر اول در مسابقات اذان ناحيه در سال86، مقام چهارمي در ناحيه در سال86 و مقام دوم رشته حفظ امسال را به دست آوردم.
محمدحسن قرقچيان: از 5سالگي به مهد قرآن ميرفتم و از 8 سالگي با استاد پنجه آشنا شدم و در زمينه قرائت، حفظ و ترتيل كار ميكنم. چند سوره از قرآن را حفظ هستم. در مسابقات مدارس رشته قرائت جزو برگزيدههاي سال88 بودم.
براي ما بفرماييد كه قرائت قرآن چه فايدهاي در زندگي شما داشته است؟
عليرضا فرخنده: درسهايم خيلي خوب شده است. يعني حفظيهايم هم برايم آسانتر شده است.
معين صالحي جمال: من در بچگي رفتارهايي انجام ميدادم كه حالا آنها را ترك كردم. يعني اصلاح كردم. از وقتي با استاد پنجه آشنا شدم، در درسهايم هم پيشرفت كردم.
محمدحسين قرقچيان: قرائت قرآن به آدم آرامش و تمركز ميدهد و فكر با تمركز بيشتر كار ميكند.
در آينده ميخواهيد چكاره شويد؟
عليرضا فرخنده: ميخواهم در كنار قرآن، خلبان بشوم، چون هواپيما و آسمان را دوست دارم. دوست دارم از كشورم دفاع كنم.
معين صالحي جمال: ميخواهم استاد و حافظ قرآن شوم.
محمدحسين قرقچيان: در كنار حفظ قرآن ميخواهم دندانپزشك شوم.
اگر حرف نگفتهاي داريد ميتوانيد بيان كنيد؟
عليرضا فرخنده: از سركار خانم سلمانيان كه به من در كنار پدر و مادرم انگيزه داد و استاد پنجه تشكر ميكنم.
معين صالحي جمال: از استاد پنجه و استاد حسني و خانوادهام ممنونم.
محمدحسين قرقچيان: از پدر و مادرم و استاد پنجه سپاسگزارم.
چه زيباست ميهمانشدن و نشستن بر سر سفره افطار در صحن و سراي امام رئوف. اين شبهاي عزيز حرم مطهر و مخصوصا صحن هدايت حرم مطهر رضوي حال و هواي خاصي با حضور كودكان و نوجوانان در طرح اكرام رضوي دارد.

هر روز چندين هزار نفر در اين طرح شركت ميكنند و به گفته مسئولان دستاندركار، هدف از اجراي اين طرح، خدمت به جامعه اسلامي به ويژه زائران بر اساس رسالت آستانقدس رضوي است.
بعد از يك روز روزهداري، كودكان و نوجوانان كنار سفره اكرام رضوي مينشينند و روزه خود را با خرماي متبرك به سفره امام رضا(ع) باز ميكنند. در اين حال خادمان مشغول پذيرايي ميشوند. در ميان جمعيت كودكان و نوجوانان زيادي ديده ميشوند كه به نظر ميرسد سال اولي باشد كه روزه ميگيرند. خيلي دوست دارم با چند نوجوان كه سال اول روزهداريشان است، صحبت كنم. به همين بهانه به سراغ چند نوجوان ميروم و سئوالهايي از آنها ميپرسم. اولين سئوال من از علي عليزاده، كلاس اول دبيرستان و صادق عباسي، كلاس اول دبيرستان، فرامرز رحيمفر و مصطفي ثقفي اين بود چطور شد كه براي افطار به حرم امام رضا(ع) آمديد؟ همه يك جواب را دادند و آن، اينكه «در نماز ظهر به وسيله خادمان امام رضا(ع) در مسجد به اين مهماني دعوت شدهايم.»
از مصطفي ثقفي ميپرسم؛ وقتي به حرم دعوت شدي، براي افطار چه احساسي تمام وجودت را گرفت؟ ساده و صميمي ميگويد: خب، معلوم است خيلي خوشحال شدم و باورم نميشد كه لياقت اين چنين مهماني را داشته باشم، علي عليزاده هم همين جواب را به من ميدهد.
خيلي خوشحال شدم. به نظر ميرسد اولين باري باشد كه براي افطار به حرم ميآيند و در اين مهماني پر فضيلت شركت ميكنند. در همين حال و هوا يك سئوال قشنگ به ذهنم ميرسد؛ اينكه نوجوانان لحظه افطار چه دعايي ميكنند؟ علي عليزاده پاسخ ميدهد: سلامتي پدر و مادرم.
صادق عباسي ميگويد: دعا براي ظهور امام زمان(عج) و شفاي تمام مريضان اسلام و از مصطفي ثقفي ميپرسم؛ چه تفاوتي دارد افطار در حرم باشي يا در خانه؟ او ميگويد: تفاوت آن، اين است كه در اين مكان لحظهها معنويتر است و دل نيز در اين مكان مقدس، شادتر است.
هنوز افطار نكردهاند، آخرين سئوالم را ميپرسم؛ آيا دوست دارند خادم امام رضا(ع) بشوند كه همه ميگويند: بله، چه كسي هست كه دوست نداشته باشد.
اميرعلي قاسميمقدم- 14ساله
1-گیاهان خشک
2-حصیر دایره یا بیضی شکل
3-چسب
4-مقوا
5-گونی یا پارچههای دیگر

اگر دوست دارید با دستهای خود تابلویی درست کنید و آن را به دوست یا معلم خود هدیه بدهید. کافی است یک سبد حصیری كهنه و دور ريختني را بردارید و روی آن را با گونی یا پارچه بچسبانید. سپس اطراف آن را با نخ گونی مانند یک نوارقیطان بچسبانید. حالا آن را گلهای خشک تزئين كنيد. ميبينيد شما یک تابلوی زیبا دارید، که میتوانید هدیه بدهید.
اونقدر احساس كردم كه بهم نزديكي كه سايه مهربوني تو روي تمام وجودم ديدم. حس اينكه كه كنارم هستي و تركم نميكني باعث شد هميشه به يادت بمونم، طوري كه توي تمام كارهام ازت كمك بگيرم. چه حس خوبيه كه براي محبت كردن با تو مثل خيلي از آدمهاي ديگه دروغ نميگم و حاشيه نميرم.

خيلي ساده و آزاد بادستهاي خالي ولي پررمز و راز باهات حرف ميزنم. گفتم بعضي حرفها خيلي سخته طوري كه ما آدمها اون قدر روي دلمون نگهشون ميداريم كه روشونو غبار ميگيره ولي چه خوبه كه اين حرفهاي غبار گرفته رو كه هيچ كس نميتونه گوش بده تو گوش ميدي و براشون راه چاره داري. اگه تو نبودي من هم نبودم تا باهات صحبت كنم و درددلمو بهت بگم. هميشه توي آفتاب زندگي، وجود سايه يك جور نااميديه. اما سايهاي كه تو روي دلهاي غمگين ما ميندازي اميد، روشنايي و زيباييه، يك جور حس بود نه. شايد اين جوري ميخواي بهمون بگي كه دوستمون داري و سايه رحمتت هميشه روي سرمون هست، ما هم بهت ميگيم با همون دستهاي خالي با يك دل پر از احساس دوستت داريم.
مائده معصوميان 14ساله
گفتم: مثلا عموعلي خوبه؟
پدرم مثل كسي كه در ذهنش عموعلي را با پاي شكسته تصور ميكند با صورتي كه ترس در آن ديده ميشد گفت: نه! يعني آره! يعني عموعلي هم جزو پيرمردهاست اما اون خيلي به كمك نياز نداره. محمدجان يك كاري نكني دست و پاش بشكنهها، اول به اونهايي كه كمتر پيرن كمك كن، بعد برو سراغ عموعلي.

اما من تصميم را گرفته بودم. عموعلي يك مورد خوب بود. يك همسايه پير كه ميتوانست سوژه اولين عمليات من براي كمك به سالمندان باشد.
بعد هم پدرم كمي ديگر درباره ارزش كمك كردن به كساني كه به كمك نياز دارند برايم صحبت كرد و رفت كه براي خواب آماده شود.
من ماندم و كلي رويا و تصور كه در آنها مثل يك قهرمان به ديگران كمك ميكردم. اول عموعلي را در حالي تصور كردم كه منزلشان آتش گرفته و بعد مثل يك مرد شجاع از ميان شعلههاي آتش راهم را باز كردم و عموعلي را روي دوشم گرفتم و از خانه بيرون آوردم. بعد به اين فكر كردم كه عموعلي توي دريا دارد غرق ميشود و مثل يك غواص حرفهاي با يك حركت آكروباتيك شيرجه زدم توي آب و عموعلي را كه ديگر داشت غرق ميشد نجات دادم، بعد ... بعد ديگر خوابم برد اما فردا صبح درست مانند يك سرباز از خواب بيدار شدم و بعد از اينكه كارهاي معمولي صبح را انجام دادم بند كفشهايم را بستم و دم در خانه در حالي كه چشم از در خانه عموعلي برنميداشتم منتظر ايستادم. عموعلي همسايه روبهروي ما بود كه از وقتي من به دنيا آمده بودم مرا ميشناخت و با خانواده ما هم رفت و آمد داشت. يك پيرمرد كه به تنهايي بازنش زندگي ميكرد و راستش را بخواهيد خيلي هم آدم خوش اخلاقي نبود.
بله، همين طور به در خانه آنها نگاه ميكردم كه در باز شد و عموعلي آمد بيرون، دويدم جلو و گفتم: سلام علي آقا
عموعلي گفت: سلام محمدجان
گفتم: كمك نميخواين؟
گفت: نه و راه افتاد كمي پشت سرش قدم زدم كه برگشت و گفت: چيزي ميخواي پسرم؟
گفتم: ميخوام كمك كنم.
گفت: گفتم كه كمك نميخوام، برو بازي تو بكن و باز هم راهش را ادامه داد. سرعتم را كمتر كردم و افتادم دنبالش، اول به ميوه فروشي رفت و كمي ميوه خريد و بعد سري به شيرينيفروشي عباس آقا زد و زولبيا و باميه قيمت كرد و كمي هم از سوپرماركت خريد كرد و بعد رفت رفت و بالاخره توي صف نان ايستاد و خريدهايش را گذاشت كنار پايش، من هم توي يك فرصت مناسب همه بستههاي خريدش را برداشتم و خودم را به هر زحمتي كه بود به در منزلشان رساندم و منتظر شدم كه عموعلي بيايد و از من تشكر كند.
اما مگر ميآمد، هرچه صبر كردم خبري نشد. مگه صف نانوايي چقدر طول كشيده بود. تازه دو سه نفر بيشتر جلوي او نبودند بع...له كلي گذشت و بالاخره عموعلي در حالي كه چند بسته در دست داشت از راه رسيد و وقتي مرا با خريدهايش دم در خانهشان ديد، يكدفعه ايستاد، رنگش قرمز شد و در حالي كه عصبانيت از سرورويش پيدا بود، گفت: آخه من از دست تو چه كار كنم. چرا اينقدر اذيت ميكني؟ چرا چيزي نگفتي؟ من فكر كردم اينها رو دزديدن، رفتم دوباره خريدم. برو خونتون محمد، زود برو خونتون تا بيشتر عصبيم نكردي.
اما من. اگر گفتيد چه كار كردم؟ بله، مثل يك سرباز كه از ميان نبرد فرار نميكند به خانه نرفتم و خودم را به شيريني فروشي عباس آقا رساندم كه كارم را جبران كرده باشم. گفتم: سلام
عباس آقا گفت: به به محمدخان گل. از اين ورا!
گفتم چند كيلو زولبيا باميه براي عموعلي همسايمون ميخوام.
گفت: عجب به حق چيزاي نديده! چند كيلو؟
گفتم: دو نه چهاركيلو بذاريد به حسابشون.
با خودم گفتم لابد عموعلي ترسيده بارش خيلي سنگين شود كه زولبيا نخريده و حالا كه مرا زولبيا به دست ببيند لابد اشتباه چند لحظه قبلم را فراموش ميكند. بعد به سرعت خودم را به در منزلشان رساندم و زنگ زدم و تا عموعلي در را باز كرد. بدون اينكه بگذارم حرفي بزند در حالي كه جعبه زولبياها را جلو گرفته بودم، گفتم: من ديدم كه شما زولبيا باميه قيمت كرديد و چون سنگين بود نخريديد من رفتم و براتون خريدم اينهاش.
اما عموعلي. انگار عموعلي آتش گرفته بود. با لكنت و عصبانيت گفت: آخه پسره بيفكر. من ديروز زولبيا باميه گرفته بودم. اونجا رفتم به عباس آقا گفتم اين دفعه زولبياهاتون خوب نبود. تو چرا قبل از كمك كردن به مردم سئوال نميكني؟ من از دست كمكاي تو چه كار كنم؟ به كي پناه ببرم؟
بع له بچهها از اون جا بود كه تصميم گرفتم حتما قبل از كمك كردن به مردم خوب فكر كنم و اين مسئله را با آنها در ميان بذارم. يك سرباز خوب نبايد سرخود عمل كند.
محمد سعيدي
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۱۷ دوشنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۶ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |