مدتي است كه برنامه راديويي «اوسنهها» دوباره پخش ميشود. برنامهاي كه وقتي چند سال پيش شنيديم، شايد خيليهايمان شگفتزده شديم. شگفتزده از اين رو كه ديديم سرانجام در صدا و سيماي مركز مشهد عدهاي به اين نتيجه رسيدهاند كه گويش و لهجه مشهدي، صرفا براي مضحكه و لودگي نيست! اكنون و با پخش مجدد اين برنامه نيز همان حس و حال در ما زنده ميشود، با اين تفاوت كه بايد اظهار اميدواري كنيم چنين رويكردي به باورهاي عميق فرهنگي بينجامد و لهجه مشهدي را در جايگاه اصيل و واقعي خود بنشاند. آنچه در پي خواهد آمد، گفتگوي صفحه نيستان (ادب و هنر) شهرآراست با حسن معين، نويسنده و گوينده باسابقه اين برنامه.

آقاي معين؛ در آغاز اين گفتگو مايلم شرح حال شما و نحوه ورودتان به راديو را از زبان خودتان بشنوم.
به ضبط شناسنامه در حال حاضر من متولد 1/6/1332 هستم ولي حقيقت اين است كه در 24فروردين 1324 در كوچهاي كه امروز به «ضياء» موسوم است، در همين شهر مقدس مشهد زاده شدهام. از دهه بيست به بعد همه آخوندهاي شهر ساكن اين كوچه بودند كه پدر من هم يكي از آنها بود. ظاهرا روزگار سختي بوده، با توجه به جنگ جهاني و قحطي و... اينها باعث شد مدرسه ما كه يكي دو سالي بود به آن ورود پيدا كرده بودم، تبديل به مدرسه علميه شود. صبحها ميرفتيم به مدرسه خيرات خان و «ضرب ضربوا...» ميخوانديم، ساعت 8 سركار خياطي بوديم، شب باز در مدرسه به مباحثه ميپرداختيم و ساعت 9 تا 10 شب براي خواب به خانه برميگشتيم. در سال 1340 كه فهميدم ميشود حرف بابا را گوش نداد، همه چيز را رها كردم و راهي تهران شدم! چندسالي در پايتخت بودم، يك مرتبه به خودم آمدم و ديدم كه سني از من گذشته و چيزي جز عشق به ادبيات ندارم. وارد كلاسهاي شبانه شدم و با توجه به زمينه قبلي از ادبيات و درس عربي و محيط خانوادگي و آشنايي پيشين، به سرعت- در عرض دو سه سال- ديپلم گرفتم. در ادامه رشته رياضي را انتخاب كردم و حتي از دانشگاه ماينزكلن (آلمان) براي رشته انفورماتيك پذيرش گرفتم اما در پي وقايع قيام 15خرداد 42 جلوي خروج من را گرفتند.
ماجرا از اين قرار بود كه پدرم يكي از ده نفري بود كه از مشهد براي صحه گذاشتن برمرجعیت حضرت آيتا... خميني امضا داده بود تا ايشان مصونيت سياسي بيابند. اين نامه را در تهران از لاي دفتر من درآوردند. از طرفي من شاگرد خياط بودم ولي شبها بچهها را دور خودم جمع ميكردم و برايشان كتاب ميخواندم. كسي گزارش داده بود كه فلاني كارگران را دور خود جمع ميكند و فعاليتهاي كارگري دارد. اين مانع از ادامه تحصيل در رشتهاي شد كه دوست داشتم. در اين سالها من ادبيات را مطالعه ميكردم و شعر هم ميگفتم و در مشهد در جلسات جمعههاي محفل فرخ هم شركت داشتم. در سال 1350 آقاي دكتر ضياءالدين سجادي، مصحح ديوان خاقاني كه شعرخوانيام را در آنجا ديده بود، از من براي كار در راديو مشهد دعوت كرد. دكتر سجادي موسس صدا و سيماي خراسان بود كه آن زمان به آن سازمان اطلاعات و راديو ميگفتند. اين راديو تازه يك فرستنده برون مرزي راه انداخته و عدهاي مانند احمد احمدي بيرجندي، دكتر غلامحسين يوسفي و دكتر شميسا را جذب كرده بود. در اين سالها جواني مجرد بودم و عاشق نويسندگي. راديو هم نويسنده نداشت و اصلا نويسندگي براي راديو در آن دوران معنا نداشت.
چه متنهايي براي راديو مينوشتيد؟
در آغاز، نوشتن متن برنامههايي مثل «سرزمين و مردم خراسان» كه تا سالها پس از انقلاب هم ادامه داشت و «جنگ خراسان» كه به پيوند ادبيات فارسي ايران و فارسي زبانان ديگر كشورها ميپرداخت، برعهده من بود. آن زمان دو راديو به نامهاي راديو مشهد و راديو خراسان- كه از تايباد پخش ميشد- وجود داشت. خدابيامرزد آقاي رحمتا... وظيفهدان را كه مسئول و سرپرست راديو خراسان بود و ميان ايشان و مدير راديو مشهد آقايهاشم صادقي- كه به گمانم هر دو نفر فوت كردهاند- هميشه درگيري بود. مدتي در صداي خراسان براي برنامههاي برونمرزي مينوشتم و بعد به راديو مشهد آمدم. هفتهاي متن يك برنامه دو ساعته (جنگ خراسان) را مينوشتم كه بهترين تهيه كننده راديو، خدابيامرز محمود رفيعي آن را تهيه ميكرد و براي پخش به تهران ميفرستاد. اين جريان ادامه داشت تا آغاز اعتصابات آبان 1356.
در پي جابهجاييها و بينظميهاي پس از انقلاب از سال 1360 دوران فترتي براي من اتفاق افتاد كه عذر من را از راديو خواستند. از اداره كه بيرون آمدم، جذب تلويزيون شدم. در اينجا در دو سه برنامه نويسندگي كردم كه در سال 1363 يكي از آنها به اسم «برادرانه» (برنامهاي درباره هفته وحدت) مورد توجه واقع شد. اين توجه بازگشت من را به راديو رقم زد. در سال 1374 دوباره عازم تهران شدم و در آنجا به برنامهنويسي براي راديو و تلويزيون پرداختم. «دريچه و ديوار» (برنامهاي درباره مبارزه با موادمخدر و اعتياد)، «صنايع دستي»، «سايه سرو» و ... برنامههايي بودهاند كه در طي 5سال در تهران بي سروصدا نوشتم.
برنامه «اوسنهها» كه از صداي خراسان رضوي پخش ميشد، چگونه كليد خورد؟
سال 1380 دوباره به مشهد آمده بودم و به شدت در اوج دلشكستگي از كارم قرار داشتم. احساس ميكردم عمري را صرف نوشتن در راديو كردهام و حاصل آن به هوا رفته است؛ هيچ كسي خوب و بد اين نوشته را تفكيك نكرده و هيچ كس يا گروه و هيئتي نگفته كهآقا، اين فلاني نويسنده است. همه اين نوشته ها رونويسي نبود و روي برخي تحقيق صورت گرفته بود. هنوز هم دلم ميخواهد متني را كه براي برنامه «شترداري در كوير» آقاي محمود رفيعي نوشتم - برنامهاي كه به خاطرش با آقاي رفيعي به كويرهاي سبزوار ميرفتيم- به دست بياورم. خلاصه ديدم عمرم تمام شد و هيچ كاري نكردهام.
بچهها ميگفتند هرچه مينويسي گردآوري كن. احساس كردم دوتا كار ماندگار ميتوان انجام داد؛ اين بود كه پيشنهاد «اوسنهها» و برنامهاي درباره اسطوره و تاريخ ايران را به تهيه كننده دادم . طرح كه پذيرفته شد كار هم آغاز شد. از آنجا كه صداي من مناسب برنامه«اوسنهها» بود، علاوه بر نويسندگي، گويندگي آن را هم بر عهده گرفتم. پيش از آن گاهي به ندرت كار گويندگي را براي متون سنگين ادبي انجام داده بودم. اين برنامهها مدتي پخش شد و حتي از تهران هم مورد تشويق قرار گرفت اما پخش آن پس از مدتي متوقف ماند.
براي نوشتن «اوسنهها» از چه منابعي سود برديد؟
اين برنامه شامل قصههاي فولكلور مشهدي و بيشتر خراساني بود كه به لهجه مشهدي روايت ميشد. در نوشتن متنهاي آن از منابع مكتوب فراواني كه وجود داشت- مجموعه كارهاي صبحي مشهدي، مجموعه كارهاي انجوي شيرازي، مجموعه قصههاي خراساني، كارهاي صادق هدايت در حوزه ادبيات عاميانه، كتاب كوچه شاملو و... -استفاده ميكردم. البته پيش از آن هم در اين حوزه كاركرده بودم؛ مثلا قصه «گنجشكك اشيمشي» را كه بعدها به شكل ترانهاي توسط فرهاد مهرداد اجرا شد، سالها پيش براي برنامه «سرزمين و مردم خراسان» نوشته بودم؛ قصهاي پويا كه اهداف مشخص انقلابي داشت.
چقدر متن اصلي را در نوشته خود تغيير ميداديد؟
من تنها آن را براي لهجه و گويش امروز مردم مشهد تنظيم ميكردم و در ساختار آن تغييري نميدادم.
تا پيش از اين برنامه، ما همواره شاهد استفاده از لهجه مشهدي براي لودگي و برنامههايي كه خنداندن مخاطب را مد نظر داشت، بوديم. در «اوسنهها» رويكرد كاملا جدي بود. چگونه اين حركت مورد توجه قرار گرفت؟
اصلا صحبت اوليه و انگيزه ما همين بود. من شعري به گويش مشهدي گفته بودم با چنين ابياتي:
در ده ازغد پدري هوشمند/ گفت به اين جانب از روي پند/ كه اي يره مفتي توي چاه، گُم مِري/ پندري پيغمبر مردم مري؟!
دوستي كه اين را شنيد گفت چقدر با شعرهاي مشهدي فلاني كه در راديو پخش ميشد، تفاوت دارد.
اين جرقهاي را در ذهن من به دنبال داشت؛ اينكه حتما نبايد لهجه باعث لودگي شود و ما ميتوانيم با آن كارهاي جدي هم داشته باشيم. اين بود كه با لهجه و گويش مشهدي كارهايي را براي برنامه «اوسنهها» نوشتيم و اجرا كرديم كه برخي از آنها هم قصههاي خيلي خوبي از كار درآمد.
دليل توقف پخش اين برنامه را هم توضيح ميدهيد؟
تنها عامل آن را حسادت برخي افرادي ميدانم كه در بعضي جاها نفوذ داشتند. بعضي مسئولان هم كه در زمينه كار راديويي تخصص نداشتند، اهميت چنداني به برنامه نميدادند. به اين ترتيب برنامهاي كه مورد استقبال شديد مردم واقع شد و حتي در نشريههاي تهران هم دربارهاش مطالبي نوشتند، ادامه نيافت...
و صحبت پاياني؟
در ايران نويسندگي راديو جايگاهي ندارد، حال آنكه چهرههاي شاخصي در دنياي ادب و هنر وجود دارند كه به اين كار مشغول بودهاند؛ آلبركامو، عبدالفتاح عبدالمقصود، آن كارگردان مطرح آمريكايي كه نامش را به خاطر ندارم و ... خاطرم هست كه يك روز آقاي ناصر صادقي كه زماني با هم متن برنامه «پيامبر خورشيد» -برنامهاي صبحگاهي- را مينوشتيم با خانمش آمد دم در خانه ما. ماجرا از اين قرار بود كه كتاب «پيامبر» جبران خليل جبران را كه منتشر شده بود، ديده و تصور كرده بود متن نوشتههاي من در برنامه ياد شده، از آنجا كه نگهداري از آن صورت نميگيرد، به طريقي به دست جبران رسيده و او به نام خود انتشار داده است.
قصدم از بازگويي اين مشابهت، تعريف از خودم نيست؛ بلكه ميخواهم توجهات را به جواناني مستعد جلب كنم كه همين الان به نويسندگي در راديو، روزنامهها و ... مشغولاند و كسي به آنها اعتنا نميكند. شايد از طريق اين روزنامه حرفهايم به گوش عدهاي برسد و ... به عنوان آخرين حرف، بايد بگويم در اين لحظه آرزويم اين است كه براي جوانان بعد از ما، نويسندگي راديو جايگاهي داشته باشد.
سعيد خومحمدي -پرويز بيگيحبيبآبادي صاحب مجموعة شعر غريبانه (اميركبير، 1368)، با بهرهگيري از اسلوبهاي شعر كلاسيك واستفاده از عاطفهاي بسيار نيرومند، در سال 1361 توانست خود را از گسيختگي در زبان و انديشهرهانيده و به بياني ثابت و محكم برسد.

غزل پيك پگاهي او با مطلع:
مرا نيست حرفي بهجز اشك و آهي
پناهي نمانده است جز بيپناهي
و غزل نماز سوختن وي با مطلع:
آنكه داغ آرزو دارد منم
كلك او خون در گلو دارد منم
از آثار برجستة شاعر در مسير تجربههاي سال 61 است. امّا آنچه ما را بر آن ميدارد تا در اين فصل ازغزلبيگي ياد كنيم، همانا غزل غريبانه است كه نام مجموعة شعر او نيز از اين شعر برگرفته شدهاست. او در اين مرثيه كه براي جنگ سروده شده است، از همان عناصري استفاده كرده كه درمرثيههاي عاشورايي از آنها سود برده است و با بيان و توصيف محل كارزار و شهادت سعي درتحريك ذهن و عاطفة خواننده دارد.
غزل غريبانه، نقطة درخشاني در آثار بيگي است و از كارهاي او در اواخر سال 1360 بهشمار ميرود.شايد سرودن همين غزل، توقّع خوانندگان آثار او و دوستانش را بالا برد و همه از وي انتظاراتيداشتند كه ديگر هيچگاه برآورده نشد. البته براي هر شاعري ممكن است اين اتفاق بيفتد و او باسرودن تنها يك اثر برجسته، آثار قبل و بعد از خود را تحتالشعاع قرار دهد. از ميان قدما، كسانيمثلهاتف اصفهاني (متوفي1198ق) با ترجيع بند عارفانهاش و نيز محتشم كاشاني، صاحبدوازده بند معروف كه در رثاي شهيدان كربلا سروده شده است، را بايد نام برد كه تنها بهاعتبار همينآثار بهاوج شهرت و اعتبار رسيدهاند و از ميان معاصران، شعرهايي مثل صداي پاي آب از سهرابسپهري، زمستان از مرحوم مهدي اخوانثالث، خنجرها، بوسهها و پيمانها از منوچهر آتشي و... راميتوان داراي چنين خصيصهاي دانست. بههرحال، غزل غريبانه معروفترين غزل بيگي است وروايتي است صادقانه از سيماي غم گرفته خرمشهر در دوران تسلط دشمن. غزل را با هم ميخوانيم وآنگاه بهبررسي دقيق آن ميپردازيم:
ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه
بشكسته سبوهامان، خونست بهدلهامان
فرياد و فغان دارد دُرديكش ميخانه
هر سوي نظر كردم، هر كوي گذر كردم
خاكستر و خون ديدم، ويرانه بهويرانه
افتاده سري سويي، گلگون شده گيسويي
ديگر نبود دستي، تا موي كند شانه
تا سر بهبدن باشد، اين جامه كفن باشد
فرياد اباذرها، ره بسته بهبيگانه
لبخند سروري كو، سرمستي و شوري كو
هم كوزه نگون گشته، هم ريخته پيمانه
آتش شده در خرمن، واي من و واي من
از خانه نشان دارد، خاكستر كاشانه
اي واي كه يارانم، گلهاي بهارانم
رفتند از اين خانه، رفتند غريبانه
قبل از بررسي اين غزل نكتهاي را يادآور ميشويم و آن اينكه منتقدان ادبي در نقدهاي جديد ترجيحميدهندكه با يك اثر ادبي واحد سروكار داشته باشند نه با مجموعة آثار يك مصنّف . ما نيز ميكوشيم با نگاهي بهغزل غريبانه، نظراتي را در بارة شيوة شاعري بيگيحبيبآبادي و طرزنگرش او بهجهان پيرامون، مطرح كنيم.
در نگاهي كلّي بهاين غزل، متوجه كلماتي با بافت كهنه ميشويم، كلماتي چون شمع و پروانه، كوزه،دُرديكش و...، امّا اين كلمات خوب در كنار هم چيده شدهاند. در اينجا نگاه بهشمع و پروانه ديگر نگاهسنّتي نيست. حال و هواي سال 1360 را در نظر داشته باشيم و تأثير عاطفه و موسيقي و وزن را هم.پيشتر مولوي گفته:
من مست و تو ديوانه، ما را كه برد خانه
صدبار تو را گفتم، كمخور دو سه پيمانه
او اين غزل را و ايضاً همين وزن و قافيه را بهشهرت رسانده و آن را بهعنوان يك غزل شاد تثبيت كردهاست. امّا بيگي اين بار با همان وزن و قافيه با حال و هوايي محزون و عاطفي غزل غريبانه راميسرايد. غزلي كه در سراسر ابياتش از هماهنگي قافيهها بهخوبي استفاده شده است ، جز در بيت دوم كه سبوهامان و دلهامان با هم قافيه نيستند و البته ايرادي ندارد، قافيههاي مابينمصراعها در ابيات ديگر و نيز قافيههاي اصلي، سازِ محزون خود را خوب كوك كردهاند و با هم ميزنندو ناله سر ميدهند . شاعر را در اين غزل، غم تصنّعي نيست، او هر قدر هم تلاش ميكند كه عاشقانه بگويد، سرانجامخود را در كوچههاي غم و غربت مييابد و تجربة عيني خويش را براي ما بازگو ميكند. اين البته برايبيگي امتيازي است و او بدين ترتيب نشان ميدهد كه از خيل شاعراني نيست كه در هنگام نبرد باغم و غربتي تصنّعي، خود را از مهلكه كنار بكشد و بهعشقهاي كوچك دلخوش كند. شاعرِ غريبانهاز كنار واقعيّتها و مسائل اجتماعي روزگار خويش آسان نگذشته است. او جنگ را ديده است، حماسهو ايثار و رشادتها را لمس كرده است و صميمانه كوشيده تا از ستمي كه بر اين مردم رفته، پردهبردارد. خودش ميگويد: «رفته بودم خرمشهر، سال 60 بود، نشستم يك گوشهاي و با چشم باراني اينشعر را سرودم» .
در سال 1362 استفاده بيگي حبيبآبادي از اوزان جديد جان و جلايي بهآثار او ميبخشد.
غزل حال دل با مطلع:
در چشم گلگون ياران، يك وسعت بيكرانه است
رازي كه آنجا نهفته است،افسانهاي عاشقانه است
و غزل حديث چشم با مطلع:
دلم شكسته است وزين جماعت كسي ز حالم خبر ندارد
بهجز كه سوزد، بهجز كه سازد بهخويش راهي دگر ندارد
داراي اوزان جديد و مبتني بر ظرفيتهاي موسيقايي هستند و از كارهاي برجستة بيگي در سال 1362 محسوب ميشوند .
غزلهاي بهانه (غريبانه، ص27)، گفتگو (ص29)، غربت رفتن (ص31) و گامهاي عشق (ص33)را بيگي در سال 1363 سروده است و در آنها نيز رگههايي از عاطفة سيّال او و همان بغض غريبي كهدر اندوه ياران گلويش را ميفشرد، بهچشم ميخورد. بهعنوان نمونه بهبيت زير از غزل گفتگو توجهكنيد:
...غريبانه رفتند ياران و من
بههر جا روم بازگو ميكنم
كه در تداوم همان احساس موجود در غزل غريبانه شكل گرفته است و يا اين بيت از غزل غربت رفتن كهجوش و خروش بيشائبه و ارادت صميمانة او را نسبت بهحماسة كربلا و حماسهساز بزرگ آن،حضرت حسينبنعلي(ع)، كه سرمشق شهيدان مُلك ماست، نشان ميدهد:
چه حكمتي است كه ذهنم هميشه تا بوده است
گه شكُفتن خون ياد كربلا كرده است
غزلهاي سال 1364 حبيبآبادي چندان جلب نظر نميكنند و با آنكه او همان كسي است كه در سال1360 غزل محكم غريبانه را سروده است، با وجودگذشت چهار سال از سرودن آن، سير نزولي او رادر اين سال بهوضوح مشاهده ميكنيم. گلهاي زخم را ميتوانيم تنها غزل قابل اعتناي بيگي در سال1364 بدانيم. مطلع اين غزل، چنين است:
خاك را باور بر اين باور نبود
هيچ صيدي اين چنين پرپر بود
غزل شقايق از تجربيات سال 1365 بيگي است در وزني كوتاه (مفاعلن مفاعلن مفاعلن) و بيگي دربيت آخر اين غزل بهدلبستگي خود بهقالب غزل اشاره داشته است:
اگر غزل مرا گرفت از خودم
غرض تويي، غزل شده بهانهام
«غزل كوچيدن پرستوها» نيز مربوط به همين سال است و گويا بيگي در سرودن آن نيم نگاهي بهغزل«تصميم»سرودة قيصر امينپور داشته است؛ چرا كه وزن هر دو غزل يكسان است و قافيه آنها اندكتفاوتي با هم دارد:
قيصر امينپور:
بيا بهخانة آلالهها سري بزنيم
ز داغ، با دل خود حرف ديگري بزنيم
پرويز بيگي حبيبآبادي:
بيا دوباره بهكوي بهار سر بزنيم
بهكوچه كوچة آن، خانه خانه، در بزنيم
و هر دو غزل از لحاظ مضمون نيز با هم شباهت دارند؛ غزل امينپور بهخانوادة صبور شهيدان تقديم شدهاست و بيگي هم در غزل خود، همگان را دعوت ميكند تا بههر كوي و برزن بگذرند و انبوه تابوتهايشهيدان را نظاره كنند.
تمام شهر پر از محمل شقايقهاست
قيامتي است اگر سر بههر گذر بزنيم
با اين تفاوت كه غزل امينپور استخواندارتر و محكمتر است و داراي زباني منسجم و شكيلميباشد و در برگيرندة ابيات زيبايي نظير بيت زير است:
اگر چه نيّت خوبي است زيستن، امّا
خوشا كه دست بهتصميم بهتري بزنيم
غزل گل ادراك، سروده شده در سال 1366، داراي مضموني عاطفي و در عين حال اجتماعي است ورنگ و بوي خوش گلهاي پرپر، فضاي اندوهباري را در اين غزل بهوجود آورده است. ابيات ذيل از آنغزل است:
...ز پشت عاطفهام نقش لالهها پيداست
ز بس كه غنچة پيچيده در كفن دارم
براي شانة زخمم كه زير محملهاست
دوباره صحبت صد پاره پاره تن دارم
هميشه در سخنم صد بهانة گلگون
براي زمزمة شعر خويشتن دارم
غزل تفاهم نيز يادگار سال 1366 تقديم بهشهيدي از قبيلة راهيان نور است. مطلع غزل زيبا و جاافتاده است و از همان ابتدا مخاطب را با خود ميكشد و همراه ميكند:
سفر بهخطّة خورشيد انتخاب تو بود
بهار و آينه و عشق در ركاب تو بود
جواب شهيدان بهنداي عشق، پاسخي است سرخ و خونآلود و شاعر اين نكته را بهخوبي در قالب سئوال و جوابي موجز و مختصر بيان كردهاست:
سئوال من همه اين بود ره چگونه بري؟
عبور با كفني لالهگون جواب تو بود
و سرانجام غزل با ردّالمطلع بهپايان ميرسد:
من از تفاهم پرواز با تو دانستم
سفر بهخطة خورشيد انتخاب تو بود
«طلوعي دوباره» عنوان غزلي است كه در تابستان سال 1367، يعني آخرين ماههاي دورة مورد بحثما، سروده شده است و بيگي در اين غزل هم از وزن مستفعلن فاعلاتن كه در بين غزلسراياندورههاي قبل و نيز همنسلان خود او رواج داشته است و دارد، استفاده كرده است. امّا نسبت بهدوغزل پيشين او ـ كه در سال 1362 سروده شده- از عمق معنايي چنداني برخوردار نيست و حرفجديدي هم براي گفتن ندارد.
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۱۷ دوشنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۶ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |