او شهيدي زنده است . با تير و تركشهايي كه درنقطه نقطه بدنش است، به ياد دارد تمام لحظههاي جنگ را . عبدا... فتوتي. با موجي كه در رگهايش ميدود و او را بيتاب ميكند، از عمليات والفجر9، والفجر مقدماتي، تيپ ويژه شهدا ميگويد. به محمود كاوه كه ميرسد، انگار تمام وجودش آتش ميشود. از گردنه خان وكمينها ميگويد. از آن زمان كه در كنارپيشمرگان مسلمان كرد در برف نيممتري در كنارههاي شهر سقز، ديواندره با دشمن ميجنگيدند و هراسي به دل راه نميدادند.

22سال از پايان جنگ، وقتي از او ميپرسم، اين روزها كه همزماني ميلاد سالار شهيدان و علمدار كربلاست. اين روزها كه همزمان با سالروز پذيرش قطعنامه 598شوراي امنيت از سوي ايران است، چگونهايد؟ با لبخندي صبور، جواب ميدهد: هميشه راضي به رضاي حقايم؛ چه آن روز كه فرمان امام براي حفظ اسلام اين بود كه به جبهه برويم و چه سال 67 كه ايشان امر به پايان آن دادند. جانباز عبدا... عقيده دارد كه خدا كه بخواهد شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد. ما ميدانيم كه او چندينبار دچار مجروحيت، شيميايي، تركش و گلوله شده است و همسر و فرزندانش با افتخار اما بسيار دشوار و صبورانه با او زندگي ميكنند. فتوتي و فاطمه خانم ازآن روزها ميگويند. شايد براي بسياري ازما جانباز فقط به فرد جانباز اتلاق شود اما رفتن و در كنار زندگي واقعي خانوادههاي جانبازان قرار گرفتن اين را اثبات ميكند كه خانوادههاي آنان هم بسي بيشتر از خود آنها در اين دايره امتحان الهي قرار دارند و ما از آن بيخبريم.
ما و چه بسا مسئولان در نهادهاي مربوطه هم بيخبريم. تصور كنيد رزمندهاي با حال و روز عبدا... بخواهد با دريافتي ماهيانه 150 هزار تومان گذران زندگي كنند. اينجا بايد مادر خانواده و تنها پرستار اين جانباز به سختي كار كند. همينطور دختر جوانشان.اينجا هنوز جنگ ادامه دارد.
خانم جهانگيري براي ما از وضعيت آقا عبدا... بگوييد لطفا. الان سختتر است يا تمام آن 8سالي كه ايشان در جبهه بودند و شما به تنهايي بار زندگي را به دوش ميكشيديد؟
براي ما هنوز جنگ است، هنوز ما با توكل به خدا، راه حضرت زينب(س) را ادامه ميدهيم و راضي به رضاي اوييم. آقا عبدا... 20جور قرص براي جانبازياش مصرف ميكند. دچار مشكلات تنفسي است. تمام پوست بدنش شيميايي شده و موج انفجارهاي زمان جبههاش او را راحت نميگذارد. وقتي كه چند ساعتي خوب است كه ظاهرا مشكلي نيست اما چشمتان روز بد نبيند وقتي حالش بد ميشود. نه من و نه بچههايم نميتوانيم او را آرام كنيم. تلويزيون نبايد روشن باشد، نبايد بچهها كتاب ورق بزنند، نبايد راه بروند، نبايد در را باز يا بسته كنند. توي كوچه نبايد صدا باشد. كسي اگر در حياط را بزند، او به هم ميريزد.
[بالاخره فاطمه خانم بغضش ميتركد و با گوشه روسري چشمان صبورش را پاك ميكند. معصومه، سميه و محدثه، سرهايشان را پايين انداختهاند و عبدا... فتوتي تنها نگاه ميكند.بعد از كمي سكوت خانم جهانگيري ميگويد:] تا همين سه سال پيش آنقدر درگير چرخاندن چرخ زندگي بودم كه وقتي براي پيگيري پرونده جانبازياش پيدا نميكردم. ديدم واقعا كمكم دردها و مشكلات عبدا... دارد زياد مي شود. دوندگي كرديم و تنها 15درصد براي فتوتي جانبازي دادند. خدا ميداند اگر يكي بيايد و يك هفته با ما زندگي كند، به مشكلات واقعي او و ما پي خواهد برد.
الان كه شما دچار مشكلات استخواني ناشي از سالها قاليبافتن شدهايد، از چه راهي زندگيتان را تامين ميكنيد؟
ماهي 150هزارتومان دريافتي آقا عبدا... است و معصومه دخترم هم كار ميكند تا زندگيمان بچرخد وگرنه آقا عبدا... قادر به كار آنچناني نيست و براي اينكه گوشه خانه مدام نباشد، در هفته فقط چند روز را درخوابگاه فجر پسران دانشگاه فردوسي كمك خدماتي است تا سرگرم باشد و افسردگياش تشديد نشود.
خانم جهانگيري از آن زمان كه آقا عبدا... در جبهه بود و سختيهاي زندگي بگوييد لطفا.
ما در «ابرش» كه يك ساعت با مشهد فاصله دارد، زندگي ميكرديم. فقط معصومه را داشتم. جنگ كه شروع شد، عبدا... را از زير قرآن رد كردم و كمر همت را بستم. قالي ميبافتم و زندگي را آبرومندانه پيش ميبردم. زندگيام از تميزي و سليقه حرف همه بود. يادم ميآيد در سختيها كه كسي نبود، از ائمه كمك ميخواستم. باران و برف زياد ميآمد. من خودم ميرفتم، برف بام را ميانداختم. معصومه با دستهاي كوچكش هيزم جمع ميكرد و نان در تنور ميپختم. وقتي هم مريض ميشدم، معصومه با دستهاي كوچكش لب كال «حاجناصري» لباسها را ميشست و به زندگي ميرسيد. وقتي هم خبر مجروحيت آقاعبدا... را دادند با همان وضعيت مريضيام و نوزاد در بغل يك ساك برداشتم و خودم را بيمارستان رساندم. هر سه بار مجروحيتهاي عبدا...، انگار قلب من مجروح ميشد. طاقت نميآوردم هفتهاي چهار روز قالي ميبافتم 2روز را ميآمدم ملاقات. نگهبان بيمارستان نميدانست كه اتوبوس ابرش راس ساعت ميرود و من زودتر ميآيم كه همسرم را ملاقات كنم و با بچهها زود بروم. براي همين گاهي برايش سخت بود كه اجازه بدهد من داخل بروم. دفعه اول كه 6ماه در بيمارستان مهر بستري بود، برادرش رضا به شهادت رسيد.
آيا شما خبر شهادت برادرشوهرتان را به همسرتان اطلاع داديد؟
بله، چون عبدا... روحيه بالايي داشت. يادم ميآيد رئيس بيمارستان و همرزماش آقاي جنگي و پدرشوهرم را كه سخت مريض بود با 3 آمبولانس به معراج و بعد به ابرش رساندند و بعد از مراسم دفن، پدرشوهرم به بيمارستان به خاطر بيماري ريوياش منتقل شد و آقا عبدا... هم به بيمارستان مهر رفت.
آقاي فتوتي! ميخواهيم از اولين روزهاي حضور تاآخرين زماني كه قطعنامه را پذيرفتيم، بگوييد. لطفا بفرماييد!
18ساله بودم كه انقلاب شروع شد. هميشه در راهپيمايي ها بودم، انقلاب پيروز شد. سال 59 با شروع جنگ از طريق بسيج، دوره آموزشي ديدم. اولين اعزاممان، كردستان بود. مسئول اعزام نيروها، اخوي مرحوم كافي بود. بين راه او، ما را گم كرد، ما به كرمانشاه رفتيم.
جا نبود. به هركسي نميشد اعتماد كرد. بعداز يكي دو ساعت آقاي كافي پيدا شد. از آنجا ما را به سقز آوردند. داخل يك مسجد آش خورديم و مجهر شديم تا به «بانه» بياييم. اخوي مرحوم كافي گفت: نميشود رفت، چون گردنه «خان» را كوموله ها «كمين» زدند. شب را مانديم و صبح به بانه رفتيم. 115روز در آنجا بوديم. وظايفمان گشت، كمين و نگهباني بود. زير نيم متر برف گاهي 2ساعت دراز ميكشيديم و كمين بوديم تا كوموله ها داخل شهر نيايند، به جز نگهباني مقر و اطلاعات، هفتهاي دوبار اسكورت بوديم تا سوخت، بودجه و تداركات به شهر بانه سالم برسد.
آن زمان ما براي هر اسلحه و مهماتي، آموزش ديده بوديم. در محورهاي كوشك، جزيره مجنون و ارتفاعات سليمانيه هم در دفعات بعدي حضور داشتيم. تيربارچي، تك تيرانداز، شناسايي و ديدهباني و غواصي كردهام و از هر كدام از اينها يك كتاب نگفتني در سينهام دارد.
سهبار مجروح شدم و هر دفعه كه همرزمانم شهيد شدند و من ماندهام به اين فكر كردم كه خدا شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد. به اين فكر كردهام براي چه من را خدا زنده نگه داشته است؟!
وقتي خبر پذيرفتن قطعنامه را دادند، با همه سختياي كه داشت و روحمان تحت فشار قرار گرفت اما چون فرمان امام عزيز(ره) بود، پذيرفتيم.
چرا بعد از هر مجروحيتتان، دوباره به جبهه ميرفتيد؟
چيزي كه به ما روحيه و توان ميداد، فرماندهانمان بودند. محمود كاوه آدم متدين و معتقدي بود، خودش جلودار بود. خودش نميترسيد و به دل دشمن ميزد. بعد از كردستان وقتي به بستان اعزام شدم، فرمانده رفيعي، چراغچي، خادم الشريعه همه آنقدر جوانمرد و شجاع بودند كه ماندن مادر جبهه كار چنداني به حساب نميآمد، ما پيرو امام و اسلام و فرماندهانمان بوديم كه بسياري از آنها الان به شهادت رسيدند.
از تنگه چزابه و دشواريهايي كه نيروهاي خراساني داشتند براي ما بگوييد لطفا.
اواخر سال 60 شرايط خيلي خاص بود. زير سنگرهاي ما باتلاقيمانند بود. اول پلاستيك پهن كرده بوديم بعد گوني و پتو. از من خواستند ديدهباني بدهم. در عمليات قبلي از 400نيرو، 30نفر مانده بود. گفتم كدام قسمتها را بايد زير نظر داشته باشم. كدام خودي و كدام قسمت دشمن است؟! روبهرويم نيزار بود و من پشت تيربار نشستم.
با عراقيها حدود 100تا 150 متر فاصله داشتيم. ارتفاع خاكريز ما كم بود. دو، سه شب از اين گذشت. ناصر اللهياري، مسئول خط آمد و گفت: فتوتي، اوضاع را چه ميبيني؟ گفتم امشب عراق حمله دارد. پنج دقيقهاي اينجا باشي، ميفهمي. گفتم ببين گلولههاي توپ عراق به كجا ميخورد. «المهدي» را زير آتش گرفتهاند.
گفت خودم را به سنگر بيسيم برسانم. سنگر بيسيم فاصلهاي مثل مسافت بين شهرآرا تا ميدانبار رضوي داشت. اين همه را زير آتش گلوله و انواع خمپارهها، بهسختي رفتم. گاهي ميخوابيدم روي زمين، گاهي بلند ميشدم. به خاطر تاخير، فكر كردند كه شهيد شدم. خبر را رساندم و دوباره به سنگر ديدهباني رفتم. صداي گلولههاي مثل صداي زنبور از كنار كلاه من رد ميشد.
سه شب عراقيها روي ما آتش ريختند و يك تپه از ما گرفتند و ما دوباره آن را پس گرفتيم. آقاي رفسنجاني بعد از دو سه روز به آنجا آمد و به حال بچهها گريه كرد و گفت: شما چطور اينجا را پس گرفتيد.
ميخواستم براي تجديد قوا، مرخصي بروم اما اللهياري گفت: شما نيروهاي زبده بايد خط را نگهداريد و زود برگرديد. بعد از 6 روز مرخصي به تنگه چزابه رفتم. دوباره با برادرم در تپه شهيد دهنوي بوديم. دو تيربارچي و يك دوشكا و چند كمكي داشتيم. يك شب به بچهها كه خسته بودند، گفتم برويد بخوابيد و من بيدار ميمانم. پشت دوشكا نشسته بودم و اسلحه هم دستم بود و به سمت تپهها نگاه ميكردم، يكباره ديدم از سمت شرق يك سياهي دارد بالا ميآيد. اسلحه را كشيدم، تيراندازي كنم، گفت: خوديام! جلو كه آمد، ديدم شهيد نورعلي شوشتري است. آن زمان فرمانده خط بود. روز بعد او براي من يك مراقب فرستاده بود كه 12روز با ما بود. آن مراقب به من روز دوازدهم گفت: آقاي شوشتري مرا فرستاده بود كه بدانم شما ستون پنجم نباشي. در عمليات رمضان هم از نقطه ما تا دشمن 8 كيلومتر راه بود.
از 5عصر حركت كرديم، دوشكا روي دوش من و برادرم بود. عمليات لو رفت. دشمن خيلي از بچهها را شهيد كرد. مثل برگ خزان ميريختند تا ما به اول ميدان مين عراق رسيديم. بولدوزر برايمان خاكريز زد و من قبضهام را آنجا مستقر كردم. پيام رسيد كه آتش نكنم تا شناسايي نشويم. آنجا كانال قير زده بودند كه بچهها در آن فرو بروند. سيم خاردارها و مينها عريض و طويل بود در شلمچه. عمليات رمضان خيلي پيچيده بود، چون در داخل خاك عراق بايد ميرفتيم.
هر چند سخت بود اما باز هم با توكل به ائمه و تلاش بيحساب رزمندگان دژ را شكستيم و وارد خط دشمن شديم. آنجا بود كه زخمي شدم. تشنگي از يك طرف و گرما از طرف ديگر باعث شده بود كنارههاي لبم نمك ببندد. صورتم و زخمم توي گرد و خاك و گرما، مثل نمد شده بود كه با هزار سختي بايد به پشت خط منتقل ميشدم. هر كدام از عملياتها براي خودش يك كتاب است كه نميشود در يك مصاحبه گفت. درآن لحظه كه بچهها رفتند براي من و بقيه مجروحان آمبولانس بياورند، من هم ذكر ميگفتم و يك تركش ديگر به من خورد و ديگر نفهميدم.
شهدا مثل ستارههايند. با فروغشان راه را نشان ميدهند. مثل همين الان كه همرزم يكي از آنها را پيدا كردهايم و دربارهاش خواستهايم صحبت كند.

محمدجواد اعلمي فارغ از همه نامها و هر آنچه به دنيا او را بشناساند، تنها دفترچهاي را به ما نشان ميدهد. چيزي كه براي ما مثل گنجي گرانبها با ارزش و ناياب است حرفهايي كه در كتابهاي چاپ شده از سردار شهيد ابراهيم محبوب نميتوان آنها را ديد. نوشتههايي كه حاصل لحظهلحظه با او بودن است و ما را به كوچههاي زندگي شهيد و دوستان و تصاوير او ميبرد:
كوچهباغهاي «نكاح»
سالهاي دهه پنجاه بود. منطقهاي كه الان حدفاصل خيابان خواجهربيع و مطهري شمالي است، پر از باغهاي انگور و درختان توت بود.
بخش متروكهاي هم به نام كوره وجود داشت كه آجرپزي بود. خانواده ما به اجبار به اين منطقه كوچه كردند. حاشيهنشيني را بدون آب لولهكشي، بدون برق و امكانات تجربه كرديم . فكر ميكنم صد سالي به گذشته رجعت كرده بوديم.
تلاشهاي بيامان پدر در ايجاد فضاي سبز و استخر و تكاپوهاي مادر براي رفاه 6پسري كه بلوغ را تجربه ميكردند موجب ميگرديد كه كمتر تلخيهاي دور بودن از فاميل و همسايه را حس كنيم. خيلي طول نكشيد كه حاشيه مسكوني شد. گروهگروه آمدند و ساختند. دوستان تازهاي يافتيم. سالمترين اجتماع هميشه ورزش بوده است. امروزه نيز چنين است.
از توپ پلاستيكي و دروازه آجري شروع شد و كمكم راه ميدان كوره را يافتيم. با هر سختي فضاي خاكبرداري شده را صاف و خطكشي كرديم. اينطور بود كه تيمي با لباسهاي رنگين بهوجود آورديم و زندگي جريان يافت و شادي و نشاط جوانها، محل را زبانزد محلات ديگر كرد. تيمها براي مسابقه ميآمدند و آشنايي و دوستيها ادامه مييافت. بچههاي كوره، هسته اصلي تيمي بهنام جوانان اسلامي شدند كه بعد از انقلاب با همين آرم در چمن سعدآباد به ميدان ميرفتند.
انقلاب
بچههاي ما با جلسات قرآن و مسجد محل، انس داشتند. محيط سالم ورزشي ميدان كوره نيز جوانهاي قوياي ساخته بود، بنابراين براي پيوستن به انقلاب سازماندهي شدند. ابراهيم محبوب، كاپيتان و دروازهبان اصلي تيم به كمك دانشجويان محل، شبها كنترل محل را بهدست گرفتند و روزها راهپيمايي و درگيري بود. خيابانها و كوچههاي شهر پر از مردمي بود كه عاشق امام بودند. تلاش براي رساندن پيام امام به محلات مختلف و شناسايي بچههاي انقلاب در تيمهاي مختلف در دستور كار قرار گرفت. محله قبلا از آدمهاي ناباب پاكسازي شده بود. تعارضي بين خانوادهها و جوانها نبود. بهراحتي همديگر را پذيرفته بودند. بچههاي تيم را همه خانوادهها مانند فرزندان خودشان دوست داشتند. هنوز هم كه هست ما در حسرت آن روزهاييم.
در بحبوحه كمبود نفت و كالاي ضروري، اين جوانها بودند كه وظيفه سركشي به خانوادههاي محروم را انجام ميدادند. بهارها محله ما غرق گل و زيبايي بود و خانوادهها زير درختان توت جمع ميشدند تا هم از سايه آن استفاده كنند و عصرها بازار گفتگوها گرم بود. گاهي مسافرت به شهرستانها هم پيش ميآمد. به بهانه مسابقه فوتبال، پيام انقلاب را به شهرهاي دور و نزديك خراسان ميبرديم. هر چه انقلاب به روزهاي پاياني نزديكتر ميشد، وظيفه بچهها هم سنگينتر ميشد، چنين بود تا 22بهمن كه شادي و سرور همه محل را گرفت.
جنگاوراني كه ورزشكار بودند
اگر نگاهي به كارنامه سپاه و بسيج بيندازيم خواهيم ديد كه موسسان اوليه آن در بيشتر شهرها، ورزشكاران بودند؛ چراكه خوي دلاوري و اطمينان به تواناييهاي جسمي و توكل، طراوت روح را بههمراه دارد.
شهيد بابارستمي كه از چوخهكاران نامي خراسان بهحساب ميآمد، ازموسسين سپاه خراسان بود.
ابراهيم كاپيتان تيم ما هم در كنار او تلاش زيادي ميكرد. چشم و ابروي مشكي، دستان كشيده و قامت استوارش خيلي زود توجه هم را در بسيج محل به خود جلب كرد. ابراهيم اولين حضور تاثيرگذار خود را در فتح فاو داشت. درست وقتي كه در گردانهاي غواص ثبتنام كرد. او خاطرات زيادي از آمادهسازي گردانها و عبورهاي فراوان از اروند را در شبها و روزها بهياد داشت كه گاه و بيگاه آنها را براي ما نقل ميكرد.
قيامت آب

به پيشگاه علمدار كربلا
اي بسته بر زيارت قدّ تو قامت آب
شرمنده مروت تو تا قيامت آب
در ظهر عشق، عكس تو لغزيد در فُرات
شد چشمه حماسه ز جوش شهامت آب
دستت به موج، داغ حباب طلب گذاشت
اوجِ گذشت ديد و كمالِ كرامت آب
بر دفتر زلالي شط خط «لا» نوشت
لعلي كه خورده بود ز جام امامت آب
لب تر نكردي از ادب، اي روح تشنگي
آموخت درس عاشقي و استقامتِ آب
زينب، حسين را به گل سرخ خون نوشت
بر تربت تو بود نشان و علامتِ آب
از جوهر شفاعت سعيات بعيد نيست
گر بگذرد ز آتش دوزخ سلامتِ آب...
دادگاه جنايي عراق دستور بازداشت سران گروهك نفاق را صادر كرد

دادگاهی در عراق، دستور بازداشت ۳۹ عضو گروهك تروريستي منافقين، از جمله «مسعود رجوي» و «مریم قجر عضدانلو- رجوی»، از رهبران این سازمان را به اتهام جنایت علیه بشریت صادر کرد.
به گزارش ايسنا به نقل از رويترز، «قاضی محمد عبدالصاحب»، سخنگوی دادگاه عالی عراق گفت كه با توجه به شواهدی که وقوع جنایت علیه بشریت را تائید میکند، دستور بازداشت ۳۹ رهبر و عضو گروهك منافقين از جمله مسعود رجوی صادر شده است.
به گفته عبدالصاحب، دستور بازداشت مریم رجوی، همسر مسعود رجوی نیز صادر شده است. دادگاه جنايي عراق دلیل اتهام جنایت علیه بشریت را کمک اعضاي گروهك منافقين به رئیسجمهوري سابق عراق در سرکوب قیام 20 سال پیش شیعیان اين كشور اعلام کرده است. دولت عراق قصد دارد حدود سه هزار و 500 عضو باقیمانده این سازمان را از پایگاه اشرف در شمال بغداد بیرون کند.
طبق اين گزارش، متهمان با نيروهاي امنيتي زمان حكومت ديكتاتوري صدام در سركوب قيام سال ۱۹۹۱ مردم عراق و كشته شدن شهروندان عراقي همكاري داشتند. گروهك منافقين كه نقش پررنگي در پشتيباني از نظام بعثي عراق در طول هشت سال دفاع مقدس جمهوري اسلامي ايران ايفا كرد، اين حمايت را به همكاري در زمينه مبارزه با شيعيان و كردهاي ناراضي عراقي نيز تسري داده بود.
نيروهاي عراقي در اول ماه ژانويه سال 2009 مسئوليت اين اردوگاه را از نيروهاي آمريكايي كه محافظت از آن را برعهده داشتند، گرفتند.
سال گذشته هنگامي كه نيروهاي امنيتي عراق سعي كردند وارد اين كمپ شوند درگيريهايي بين دو طرف انجام گرفت و حداقل هفت تن از اعضاي اين گروهك كشته شدند.
سرمایهگذاری بنیاد شهید خراسان رضوی برای ايجاد اشتغال در جامعه ایثارگری
رئیس سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان رضوی از آمادگی این نهاد مقدس در امر سرمایهگذاری جامعه ایثارگری استان خراسان رضوی براي ايجاد شغل ويژه اين خانواده بزرگ خبر داد.
به گزارش روابطعمومی سازمان بنياد شهيد و امور ایثارگران استان خراسان رضوي، عابدین عابدیمقدم در جلسه شورای معاونان سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان که در شهرستان تایباد برگزار شد، با اعلام این خبر افزود: سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان آمادگی دارد تا با منابع بانکی بنیاد به اشتغال فرزندان شهدا به جا مانده از تحصیل و جانبازان زیر 25درصد بدون شغل کمک کند.
عابدیمقدم به حفظ درایت و احتیاط در بحث اشتغالزايی جامعه ایثارگری اشاره داشت و از فرماندار شهرستان مرزی تایباد خواست تا با معرفی کارآفرینان و طرحی که توجیه اقتصادی و اشتغالزايی دارد، این نهاد مقدس را در این زمینه ياري رسانند.
وی دلجويی و اطلاع داشتن از وضعیت والدین، همسران شهید، خانوادههای جانبازان و آزادگان را از سوی کارکنان این نهاد مقدس خواستار شد و اظهار داشت: عدم برقراری ارتباط صحیح با جامعه ایثارگری، نارضایتی این قشر را بهدنبال دارد و ما برای رفع این مشکل باید بر حسب تکلیف در مراجعه جامعه ایثارگری به این نهاد مقدس اول با آنان دوست شویم و بعد پاسخ آنان را بدهیم.
ترجمه آثار در معاونت ادبيات بنياد حفظ آثار با جديت پيگيري ميشود
معاون ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس گفت: ترجمه آثار از فارسي به زبانهاي ديگر و بالعكس در معاونت ادبيات بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس با جديت پيگيري ميشود. سرهنگ حسن رسولي در خصوص برنامههاي معاونت ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس در آينده اظهار داشت: كارهاي خوبي را كه در گذشته از سوي سردار حميد حسام، معاون سابق بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس انجام شده، در ادامه با قوت بيشتري پيگيري خواهيم كرد.
وي در خصوص ترجمه انگليسي كتاب «كمين جولاي 1982» بيان داشت: اين كار نشانه اهتمام بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس براي پيگيري مسئله 4 ديپلمات ايراني در بند رژيم صهيونيستي است. معاون ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس در خصوص اسارت 4ديپلمات ايراني از سوي رژيم صهيونيستي ادامه داد: آنچه كه مسلم است، آمريكا و اسرائيل كاري جز تهديد و تحريم ندارند و از هر روشي براي تحريم و تهديدات استفاده ميكنند تا اين جريانات را تحت تأثير قرار دهند.
وي خاطرنشان كرد: ما بايد به طور قاطع و محكمتر از گذشته با فكر و درايت در مقابل اين حركتها ايستادگي كنيم و نبايد بگذاريم آنها به خواستههايشان برسند، با اينكه تاكنون نتوانستهاند، موفق شوند.
حدود 6ماه از خدمتم كه گذشت، دونفر از بچهها خدمتشان را تمام كردند. من حسرت محسن و حميد را ميخوردم اما آنها ميگفتند: سخت در اشتباهي، وقتي خدمتت را تمام كني تازه ميفهمي كه سربازي هيچ وقت تكرار نميشود. هيچ زماني بهتر از سربازي، مرد را نميسازد. راستش به اين حرفها گوش نميدادم و فقط به فكر پايان خدمتم بودم.

6ماه ديگر هم مثل برق گذشت و پايه خدمتم به قول قانون سربازي، دو رقمي شد. داريوش، سعيد و احمد هم داشت خدمتشان بعد از تعطيلات عيد تمام ميشد. اينبار من، علي و مهدي آن سه سرباز را دست ميانداختيم ميگفتيم آدم، تمام عمر خدمت كند و آخر خدمتي پادگان نباشد!
يك ماه از اين ماجرا گذشت و ما «سيزده ماه خدمت» شديم. به حساب خودمان، بالا خدمت بهداري بوديم و به ما خيلي خوش ميگذشت. سرظهر بود، طبق معمول در بهداري را قفل كرديم تا بعد از ناهار، چرتي بزنيم. همه چيز خوب بود. بيدار شده بوديم و چايي ميخورديم كه ناگهان يك نفر با ضربههاي محكم به در كوبيد. با پيراهن به سمت در رفتم و در را باز كردم. پشت در، مسئول شب كل پادگان بود. با اخمهاي درهم رفته و عصباني فرياد كشيد: چرا در بهداري قفل است؟
اگر كسي مشكلي برايش پيش بيايد يا مورد اورژانسي داشته باشد، چه كسي بايد جواب بدهد؟! چون لباس سربازي تنم نبود، يادم رفته بود در مقابل چه كسي ايستادهام، سريع جواب دادم: اگر كسي لوازم يا تجهيزات داخل اورژانس را بردارد چه كسي ميخواهد جوابگو باشد؟ اين را هم بگويم كه هر دوي ما حق داشتيم، ولي خب، بچههاي بهداري آماده باش بودند و تا آن زمان اصلا سابقه هيچ گونه كم كاري از بهداري نبود. مسئول شب به فرمانده بهداري گزارش داد. فرداي آن روز درست وقتي مشغول انجام وظيفه بودم، صداي زنگ تلفن كه مرا ميخواست، بلند شد. مسئولمان گفت: حسين از بالا با شما كار دارند. گوشي را از دست آقاي سعادتي گرفتم. جناب سرهنگ وحيدي به سرم تشر زد كه اين چه طرز برخورد بود كه با مسئول شب داشتي؟ گفتم اصلا حرف بدي به او نزدم فرمانده! صحبت كمي ادامه پيدا كرد و لازم شد تا از مسئول شب عذرخواهي كنم.
فكرش را كه كردم ديدم براي امضاي مرخصي بايد پيش او بروم، پس چه بهتر كه به حرف فرمانده گوش بدهم.
هر چند كه قلباً دوست نداشتم از مسئول شب معذرت خواهي كنم اما با صحبت هايي كه فرمانده با من داشت راضي شدم. اصلا باورم نميشد وقتي داشتم از مسئول شب عذرخواهي ميكردم، با روي باز مرادر آغوش گرفت و با هم چايي خورديم. خوب يادم هست كه براي مرخصي وقتي برگهام را به فرمانده دادم تا امضا بزند، گفت: آفرين پسر، غرورت را كنار گذاشتي!
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۱۷ دوشنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۶ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |