بهتازگي كتابي در حوزه طنز انتشار يافته كه نويسنده آن، طنزپردازي مشهدي است. جلد دوم «گاهگاهي زندگي شوخي نيست» كه جلد نخست آن در سال 86 انتشار يافته بود، دربرگيرنده مجموعه كاريكلماتورها و جملات طنزي است از سهراب گلهاشم.

اين طنزپرداز در سال 1336 در مشهد به دنيا آمده و كار ادبي خود را نيز در سن نوزدهسالگي و با انتشار كاريكلماتورهاي خود در روزنامههاي زادگاهش –خراسان و آفتاب شرق- آغاز كرده است. وي كه در ميان شاخههاي طنز، كاريكلماتور را ترجيح ميدهد تاكنون از طريق تارنگار شخصي و نشريات گوناگون محلي و كشوري، آثار خود را به مخاطبان ارائه داده است.
گلهاشم تحصيلات خود را در رشته زبان و ادبيات فرانسه در دانشگاه سوربن 2 پاريس نيمهكاره رها كرده، اما بعدها مدرك كارشناسي خود را در رشته روابطعمومي از مديريت صنعتي مشهد دريافت كرده است.
آقاي گلهاشم، در آغاز اين گفتگو بفرماييد چه شد كه به كاريكلماتور گرايش پيدا كرديد؟
من از همان دوران جواني عاشق طنز بودم. نخستين آشنايي من با كاريكلماتور- كه با وجود همخانواده بودن با طنز، در اصل گونهاي ادبي است- با خواندن آثار مرحوم پرويز شاپور شكل گرفت. بعد كه براي ادامه تحصيل به فرانسه رفتم، با نوشتههاي طنز ژيلبر سيبرون كه خود آقاي شاپور هم بيشتر از او الهام ميگرفت، آشنا شدم. به هر حال عاشق جملات طنز بودم و جملات قصار را بسيار دوست داشتم، بنابراين كمكم خودم شروع به نوشتن كردم تا به بزرگترين آرزويم كه فقرزدايي از شادي است، از اين طريق برسم.
سهلالوصول بودن اينگونه، تاثيري در روي آوردن شما به آن نداشت؟
خير، من علاقه زيادي به مطالعه داشتم و اين در شرايطي بود كه اوضاع و احوال رو به تغيير و جامعه در حال گذار از دوران سنت به صنعتي شدن بود. كمكم اينترنت وارد زندگي مردم شد و كوتاهنويسي در ميان جوانان بسيار مورد توجه واقع گرديد. اين تغييرات ممكن است شامل حال من هم شده باشد ولي چيزي كه هست، من از قديم به كوتاهنويسي علاقه داشتم؛ همين!
چقدر در نوشتههاي خود تحتتاثير ديگران بودهايد؟
من آن اوايل خيلي زياد تحتتاثير كارهاي شاپور قرار داشتم ولي ديگر سالهاست كه روش و سبك خود را عوض كردهام. كارهاي اين استاد عزيز و بزرگوار، به اعتقاد من تنها مخاطب را وادار به تبسم و سپس تعجب ميكرد اما پيامي نداشت. من سعي دارم كارهايي داشته باشم كه ابتدا داراي پيام باشد و بعد بتوانم با آنها مخاطبم را همراه با تبسم به تفكر وادار كنم؛ به اين نحو كه خواننده پس از خواندن هر جمله دوباره آن را بخواند، آن چنانكه ارتباط خيلي خوبي برقرارند و او بتواند وارد لايههاي زيرين جمله شود. اين باعث ميشود خواننده معنا و مفهوم اصلي جمله را با ايهام و تضادهاي موجود در جمله –شوكهايي كه به ناهنجاريهاي اجتماعي، اقتصادي و... شليك ميشود و مخاطب را وادار به انديشيدن ميكند- دريابد.
پرويز شاپور در جملهاي ميگويد: «نور چراغ قوه را كشف كردم». اين جمله زيباست ولي پيامي به مخاطب نميدهد، اما توجه من به پيام در بيشتر كارهايم باعث تمايز آن از آثار ديگر كاريكلماتوريستهاي بزرگ تهران، شيراز يا اصفهان شده است.
با اين حساب باور چنداني به سازه «تعجب» در كاريكلماتور نداريد؟
ديگر اعتقادي به اين اتفاق ندارم؛ چراكه به درد جامعه امروزي ما نميخورد و جامعه نيز آن را نميپسندد. جامعه امروزي ما دوست دارد طنزنويس يا كاريكلماتوريست با قلم خود معمولا به ناهنجاريها شليك كند، شوخي با هنجارها ديگر چندان پسنديده نيست.
در مجموع كاريكلماتور، چه جايگاهي در ادبيات دارد؟
اين اصطلاح هيچ معنايي از نظر لغوي ندارد؛ حتي موقعي كه شاملو، شاعر بزرگ، اين تعبير نيمهلاتين، نيمهفارسي را ساخت، خودش گفت كه ما چيزي را درست كرديم و به هر حال پا گرفت و جا افتاد ولي هيچ معنا و مفهومي نداشت! بعدها كساني چون مرحوم عمران صلاحي و مرحوم صابري فومني آمدند و كاريكلماتور را، كاريكاتور كلمات خواندند ولي در فرهنگ امروز خودمان با تعبيرهاي ديگري نيز از آن ياد ميشود؛ به عنوان مثال در تلهتكست كه گاهي نوشتههاي من مورد استفاده قرار ميگيرد، عنوانهايي چون شوخي با كلمات، بازي با كلمات يا طنز كلمات به آن اطلاق ميشود.
اما از نظر جايگاه كاريكلماتور بايد گفت كه در ادبيات ايران اين نوع ادبي بهسرعت در حال رشد و باز كردن جاي خود است و در يكي دو سال اخير رشد چشمگيري داشته و مورد توجه قشر عظيمي از جامعه قرار گرفته است. مخاطبان كارهاي من كه بيشتر از طريق فضاي مجازي با آنها در ارتباطم، بين 15 تا 70سالهها هستند. من فكر ميكنم كاريكلماتور در ميان جوانان و بهويژه قشر تحصيلكرده، روشنفكر و دانشجويان ما، جاي خود را تا حد زيادي باز كرده است و علاقهمندان زيادي دارد و اميد زيادي دارم كه اين روند همچنان ادامه داشته باشد.
آيا در سطح دنيا نيز اينگونه ادبي موردتوجه است؟
با اين معنا و مفهومي كه مورد تلقي ماست در دنيا رايج نيست. براي نمونه ميتوان به جملات افرادي چون برناردشاو يا چرچيل يا بسياري از بزرگان اروپا و آمريكا اشاره داشت كه هرچند با جملات قصار و كاريكلماتورهاي ما متفاوت است اما طنز و معنا و مفهوم و جايگاه خاص آن در ميان مخاطبانش شباهت زيادي به آثار ما دارد.
با توجه به تاثير كسي چون ژيلبر سيبرون بر شادروان پرويز شاپور، پدركاريكلماتور ايران، ميتوان اينگونه ادبي را در كشور ما متاثر از غرب دانست؟
اينگونه، نهتنها متاثر از غرب نيست كه حتي درست نيست مرحوم شاپور را مبتكر و مخترع اين جملات بدانيم؛ چراكه ما در فرهنگ و ادب گذشتگان خود چنين چيزي داشتهايم. مانند ضربالمثل «موش توي سوراخ نميرفت، جارو به دمش ميبست» يا نوشتههاي عبيدزاكاني كه در ميان آثار خود، جملاتي از اين دست، بسيار داشته است.
در نگاه شما، ملاك تشخيص ضعف و قوت يا عمق يك كاريكلماتور چيست؟
اين بستگي به نوع سليقه مخاطب دارد. ممكن است او جملهاي را دوست داشته باشد كه حالت عشقولانهاي!!! مانند اين جمله: «نيامدي، نگاهم دست خالي برگشت» دارد كه پيامي به مخاطب نميدهد ولي اين نوع مخاطب، عاشق اين نوع جملات است و ممكن است ديگر جملات را ضعيف بداند، بنابراين نميتوان كاريكلماتور را با معيار ضعف و قوت تفكيك كرد؛ بلكه فقط ميشود دستهبندياي با ملاك اندازه دوستداشتهشدن آن در ميان مخاطبان داشت. البته از نظر چينش واژگان و بهوجود آمدن جمله و ضعفها و قوتهاي آن نيز ميتوان وارد بحث شد و درباره آن داوري كرد.
بالاخره براي ارزيابي كيفي يك كاريكلماتور، بايد ملاكي وجود داشته باشد؟
ببينيد؛ مهم سوژهها هستند كه در كاريكلماتور به آن «كشفيات» ميگويند. ممكن است يك كاريكلماتوريست شهربازي را به عنوان سوژه خود انتخاب كند، مثلا من مينويسم: «ماشين لباسشويي، شهربازي البسه است» يا «براي تاب دادن سبيلش به شهربازي رفت» يا آقاي گلكار در اصفهان و آقاي فرجاللهي در تهران ممكن است هر كدام درباره شهربازي جملهاي بنويسند. در اين ميان من به زيبانويسي اعتقاد دارم به اين معنا كه كار كسي را بهتر ميدانم كه جمله قشنگتري بنويسد. مهم نيست سوژه مال چه كسي باشد؛ حتي برخي كاريكلماتوريستها جملات شاپور را برگردانده و با بازي و جابهجايي كلمات، جمله ديگري ساختهاند.
آيا اين حكم، با پياممحور بودن كه از آن ياد كرديد، در تناقض نيست؟
به هيچوجه. پياممحوري در دل اين زيبانويسي وجود دارد؛ بايد زيبا بنويسيم ولي به شكلي كه جمله پيام داشته باشد و زيبا بنويسيم ولي با تبسم، مخاطب را وادار به انديشيدن كنيم.
در پايان، وضعيت كاريكلماتور را در مشهد چگونه ارزيابي ميكنيد؟
خيلي از جوانان علاقهمند با من تماس ميگيرند و كار تعدادي از دوستان را هم در برخي نشريات گوناگون ميبينم. اين كارها نقاط ضعف و قوت خود را دارد، چنانكه بعضي خيلي زيباست و بعضي ديگر خيلي پيشپا افتاده. متاسفانه آنطور كه من ميبينم، در مشهد كار كاريكلماتوريستها، شوخي با هنجارها و بسياري از آنها، بدون پيام است. چنانكه گفتم شايد برخي مخاطبان اين را بپسندند، اما من با توجه به روش و سبك كارم، نميپسندم.
سعيد خومحمدي خيرآبادي - در قسمت پيشين از ساعد باقري و جايگاه او در ادبيات معاصر گفتيم. در فصلهاي آينده از جايگاه او در عرصه غزل پس از انقلاب، بيش از اين سخن خواهيم گفت. در اين فرصت بهبحث درباره غزلهاي شاعر ديگري ميپردازيم كه او نيز از نامداران عرصه غزل در شعر پس از انقلاب است. حسين اسرافيلي صاحب مجموعه تولد در ميدان يكي از كساني است كه در مسير غزل حماسي آن دوران، ميدان تعبّد و فرمانبرداري همه رزمندگان صحنههاي نبرد حق عليه باطل از حضرت امّام(ره) را به زيبايي با عبارت «لبيك يا خميني» نشان ميدهد. حتّي در گوش اين شاعر، ترنّم فرو نشستن قطرههاي باران بر دريا، در غايت به انعكاس چنينندايي ميانجامد و اين خود سبب آفرينش چنين بيت زيبايي ميشود:
دريا، چه عاشقانه ميخواند اين ترانه
با قطرههاي باران لبيك يا خميني
غزل تولد در ميدان ـ كه عنوان مجموعه شعر اسرافيلي از آن برگرفته شده است ـ بهشهيدان بزرگوارمحراب تقديم شده است و از لحاظ مضمون در قلمرو بحث ما واقع ميشود. چنانكه پيش از اين گفتيم شهادت مردان خدايي در عرصههاي مختلف انقلاب، شاعران را بر آن ميداشت تا با سرودن شعري، ياد اين بزرگمردان و نيك فرجامان را گرامي بدارند. اسرافيلي نيز در اين غزل در همان مسير حركتكرده و كوشيده است تصويري از پاكبازي و ايثار ياران صديق انقلاب را براي ما ترسيم كند. در اين غزل نيز البته همان ويژگي حماسي بودن جلب توجّه ميكند و از اين نظر ميتوان اسرافيلي را با نصرا... مرداني مقايسه كرد. به ابياتي از غزل تولد در ميدان او توجه كنيد. (البته بايد بهايننكته توجه داشت كه فرق اسرافيلي با مرحوم مرداني در آن است كه ايماژها در شعر مرداني فاقد وجاهت هستند، در حاليكه اسرافيلي اين امر را با تعمق و رعايت سلامت زبان به كار بسته است):

پاكباز عشق را شور و شادي و شراري ديگر است
نوح اين دريا نگاهش بر كناري ديگر است
گرد ميدان را بشوي از باره خونين ركاب
كاين سوار عرصه را عزم دياري ديگر است
خانه گر در آتش بيداد ميسوزد چه باك
لانه مرغان حق را شاخساري ديگر است
... تيشه گر بر سر نشسته آتش فرهاد را
شعله شيرين ما در كوهساري ديگر است
كربلا ديديم و در ميدان تولد يافتيم
هم شهادتگاه ما معراج داري ديگر است
گر بهخاك افتاد سرداري در اين ميدان، چه باك
مركب اين سربداران را سواري ديگر است
«قصد دريا» غزل ديگري است از اسرافيلي كه از دو نمونه قبلي، بسيار منسجمتر و پختهتر و ازلحاظ كاربرد مفردات و تركيبات در جهت القاي همان حسّ حماسي ـ كه پيش از اين مورد اشاره قرارگرفت ـ قرين توفيق بيشتري شده است. فضاي آكنده از احساس و جوش و خروش و قرار گرفتنكلمات بهظاهر ناهمگون در كنار يكديگر، بيآنكه به انسجام و اصل غزل ضربه بزند، آثار قابلتوجهي آفريده است. وي اصولاً در شعرهايش با نگاهي حماسي بهپيرامون خويش مينگرد و اين ويژگي سبب شده است كه شعر او ـ در همه قالبها اعم از كلاسيك و نو ـ داراي صبغه حماسي باشد. به عنوان مثال بهبندي از چهارپاره پاسدار فردا نظر ميكنيم تا صحّت اين ادعا روشن شود:
من و تو از حصار آمدهايم
پايمان زخمي دويدنهاست
نعشها ديدهايم بر سر دار
چشممان، شرمناك ديدنهاست
اسرافيلي، خود در مطلع غزل عطش به شور و شوق حماسهپردازي خويش چنين اشاره ميكند:
دل در عطش حماسه سازياست
جان در تب و تاب عشقبازياست
امّا غزلهاي اسرافيلي در تولّد در ميدان، پيوند شكوهمندي از تغزّل و حماسه را بهخواننده مينماياند.اين پيوند آنگاه كه با اعتقاد و ايمان شاعر درهم ميآميزد، لحظات صميمانه و سرشار از عاطفهاي رادر شعر او پديد ميآورد. غزل لبيك يا خميني نمونهاي است از اينگونه اشعار:
اي روح سبز باران لبيك يا خميني
اي شوكت بهاران لبيك يا خميني
اي چشمهسار ايمان بر تشنگان قرآن
از نسل سربداران لبيك يا خميني
آواز عشق در دشت پيچيد و باز برگشت
با حلق كوهساران: لبيك يا خميني
اي در طنين گامت مفهوم استقامت
در صحن كارزاران لبيك يا خميني
چون آذرخش سركش، در خون و دود آتش
گفتند جان نثاران: لبيك يا خميني
چنانكه مشهود است فضاي غزل، حماسي است و واژههايي از قبيل: نسل سربداران، طنينگام، صحن كارزاران، آذرخش سركش، خون، دودِ آتش، دار، زخم سرخ، سنگر و... بهتشديد اين حال و هواي حماسي مدد رساندهاند. نكته ديگر در انتخاب عبارت لبيك يا خميني بهعنوان رديف غزلاست كه علاوه بر اعتقاد مؤمنانه شاعر به فرامين مرشد و مراد و بدون آنكه به يكپارچگي معنوي شعر لطمهاي بخورد، از قراين توفيق شاعر در گرهزدن تغزّل و حماسه است و شايد از اين حيث غزل قصد دريا ازنمونههاي منحصر بهفرد و كم نظير باشد. براي اثبات مدّعا بهتر است به مرور اين غزل او بپردازيم:
باز ميخواند كسي در شيهه اسبان مرا
منتظر استاده در خون چشم اين ميدان مرا
رنگ آرامش ندارد اين دل درياييام
ميبرد سيلابها تا شورش توفان مرا
خون خورشيد است يا زخم جبين عاشقان
مينشاند اين چنين در آتش سوزان مرا
بسته بودم در ازل عهدي و اينك شوق دار
ميكشد تا آخرين منزلگه پيمان مرا
غرق خون بسيار ديدي عاشقان را صف بهصف
هان ببين اينك بهخون خويشتن رقصان مرا
شورهزاران را دويدم پا برهنه، تشنه لب
سعي زمزم ميكشاند تا صفاي جان مرا
قصد دريا دارد اين مرداب اي دريادلان
گر كرامت را پسندد غيرت باران، مرا
در اينجا شايسته است در باب آميختگي تغزّل و حماسه كه در غزل فوق به خوبي خود را نمايانده است، نكاتي را متذكّر شويم؛ موضوع آميختگي تغزّل و حماسه در آثار شاعران نسل انقلاب، از جهاتگوناگون درخور تحقيق و توفيق است. عارفانههاي حماسي و سوگنامههاي حماسي (كه نمونه آن را درغزل تولد در ميدان مشاهده كرديم) آثاري هستند كه دو وجه تغزّل و حماسه را بهخوبي باز مينمايانند. نرمي و لطافت تغزّل و درشتناكي و فخامت حماسهسرايي در غزلهاي اين دوران، بهگونهاي در كنار هم نشستهاند كه گويي هر يك مكمّل ديگري هستند. اين موضوع را در تركيبهاي مورد استفاده غزلسرايان امروز نيز ميتوان موردتوجه قرار داد .
به عنوان مثال در آخرين بيت غزل ارائه شده در سطرهاي پيش، اجزاي تركيب غيرت باران بهترتيب داراي بار حماسي و تغزّلي هستند، ولي در عين حال و پراكندگي حس و عاطفه را، كه غالباً تركيبهاي ناهمگون بهوجود ميآورند، در آن نميبينيم:
قصد دريا دارد اين مرداب اي دريادلان
گر كرامت را پسندد غيرت باران مرا
همين دميدن روح حماسي در عنصري سازگار با تغزّل مثل باران را در آثار ديگر شاعران انقلاب هم ميتوان يافت؛ مثل بيت زير از قيصر امينپور:
باران گرفت نيزه و قصد مصاف كرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف كرد
| ساير خدمات | نظرسنجي | تقويم ۱۷ دوشنبه بهمن ماه ۱۳۹۰ ۶ فوریه ۲۰۱۲ | خبرنامه |